|
...بورژوازی محافظه کار، در رهایی زن خطری می بیند که اخلاق و منافعش را مورد تهدید قرار می دهد. ... برای تمام کسانی که عقده ی حقارت دارند، مرهم معجزه آسایی وجود دارد؛ هیچ کس بیش از مردی که نگران مردی خود باشد در قبال زنان دارای رفتاری مغرورانه، و نیز حالت تهاجمی و تحقیر کننده نیست. کسانی که مرعوب افراد مشابه خود نیستند، بیشتر آمادگی دارند که در وجود زن، فردی مشابه خود را به رسمیت بشناسند؛ اما حتی برای اینان هم اسطوره1 ی زن، دیگری، از بسیاری جهات گرامی است؛ نمی توان آنان را سرزنش کرد که چرا با رضای خاطر تمام مزایایی را که از این اسطوره بر می کشند فدا نمی کنند: آنان می دانند که با انصراف جستن از زن به گونه ای که او را در عالم رویا می پرورانند، چه چیزهایی را از دست خواهند داد. فرد باید از خود گذشتگی فراوان داشته باشد تا از مطرح کردن خود به مثابه نفس یگانه و مطلق، خودداری کند. ضمنا اکثریت قاطع مردان نیز آشکارا چنین ادعایی ندارند. آنان، زنان را به مثابه کهتر در نظر نمی گیرند: ایده آل ِ دموکراتیک بیش از آن در آنان راه یافته که تمام افراد انسانی را برابر هم ندانند. جنس دوم-پیشگفتار/سیمون دوبووار/قاسم صنعوی پ.ن. قصدم این نبود این پست، ایسم بهش بچسبه ولی به نظر میاد اینطور خواهد شد! پ.ن. واسه اون دوتا مدعی که البته گمونم دیگه اینجارو نمی خونند. 1- میشل کاروژ در این باره با غیظ می نویسد:" انسان میل دارد که ابدا اسطوره ی زن وجود نداشته باشد، بلکه فقط گروهی از زنان آشپز، زن های خانه دار، دختران خوشی آفرین، متصنعان و فضل فروشان، دارای نقش لذت بخشیدن یا مفید بودن، وجود داشته باشند!" این گفته به معنای آن است که به عقیده ی او، زن برای شخص خودش وجود ندارد؛ کاروژ، فقط نقش زن در دنیای مردها را ملاحظه می کند. غایت زندگی زن در مرد است؛ در این صورت، نقش شاعرانه ی او را می توان بر هر نقش دیگری ترجیح داد. موضوع دقیقا این است که بدانیم از چه رو زن را نسبت به مرد باید تعریف کرد.
|