|
ستاره را افروخته ام، سکوت را صدا زده ام، سادگی را آراسته ام، سایه را سراغ گرفته ام، سیاهی را رنگ زده ام، سردی را آغوش گشاده ام، و سرگردانی را سامانی داده ام. اینت! هفت سینی که چیده ام به سالیان ِ دراز با ضرباهنگ قلبی تپنده میان تُنگ ِ تَنگ استخوانی اش و دریغ از سالی که نو نمی شود!
|