|
داستان ِ یک دروغ! 0)توضیح ِ ضروری: این قضایا هیچ ربطی به اول آوریل و سیزده به در و بقیه خزبازیای ِ مشابه اش نداره! 1) راستی َتش نمی دونم چه جوری شروع کنم! اصلا میگم بیاین همه با هم دوست باشیم! یه اتفاقاتی می افته تو دوستی که آدم باید فراموش کنه. قبول؟. حالا که ما خیلی با حالیم و مجلس ام بی ریاست(!)، بذار یه چیز بگم که همگی شاد شیم. 2) البته نه! وقتی خودمو جای شما میذارم، می بینم که امکان نداره که فراموش کنید! اصولا سوءاستفاده از احساسات ِپاک و معصومانه ِ ویزیتورهای هر وبلاگ، یک حرکت غیر اخلاقیه و باید آمرین و عاملین این ماجرا به اشد تحریم محکوم بشن. ولی خوب از قدیم گفتن بخشش و بزرگان و ...(هنوز کس مونده که رو کله اش نخاره!!؟!) 3) القصه! قضیه از این قرار بود که من (همزاد یعنی! ) و همزاد (ئه سرین یعنی!) يه وقتي خوصله امون سر رفته بود. اونم به صورت کلافه کننده ایی. خوب قبول کنید که اینجور وقتا همیشه آدم می تونه رو دوستاش حساب کنه (البته نه هر دوستی!). واسه همین ام تصمیم گرفتیم که یه مدتی مدیریت این وبلاگ با من باشه. اونم بدون اطلاع ِ بقیه. به همین سادگی! 4) این حکایت از بهر آن گفتم(!) که یه کم حواستونو بیشتر جمع کنین بابا! – خدا رو چه دیدین؟ یه وقت دیدین بیل گیتس اومد تو خبرنامه ِ گوگل از ویندوز ویستا نوشت!- حیف این همه انرزی و ذوق که واسه شما هدر شد! دریغ از یه بوقی، چراغی، یالله ایی ، بفرمایی، چیزی آخه!. 5) اگه یه نمه منصف باشین به من حق میدین که گیر بدم بهتون. آخه غیر از تفاوت ِ مشهود (به قول معروف So Tablo!!!) املایی و انشایی که بین پریشانگوییهایِ این حقیر ِسراپاتقصیر و فیوضات سلطان ِ صاحبکام (همزاد! ، مرفه ِ داتکام دار، همان ئه سرین سابق) هست (من به صورت ذاتی فاقد قدرت نگارش متون ِ طولانی تر از یک خط هستم -فقط خدا میدونه که سر ِ نوشتن اولین پست چه زجری کشیدم- واسه همینم در اولین فرصت سر ِ خر و کج کردم و رفتم تو باغچه!) بارها و به کرات، چه قبل از شروع پروژه ، چه در حین پروژه و چه در اختتامیه اش به ضایع ترین وجهی دستمو تا مچ کردم تو چششتون! (شرمنده ها! ) ولی دریغ از یه جونمردی که بگه خرت به چند بابا! 6) در زمینه آهنگ ام مثه اینکه کلا استقبال خوب بوده! (فکر شعبه دوم افتادم کم کم)!. واسه همین ام به صلاحدید سلطان ِ صاحبکام! قرار شده که تا اطلاع ثانوی بروزرسانی بخش آهنگهای ِ اینجا به عهده این کوچکترین باشه! (آهنگ درخواستی ام داریم! شما فقط نذارید منو اخراج کنه، باقیش با من!). همین الان شم به عنوان باقیات ِ الصالحاتم (!)، یه چیزی گذاشتم که خیر ِ دنیا و آخره توشه! بشتابید!بشتابید که دولتم مستعجله! همین فرداست که یه "ای عاشقان، ای عاشقان..." بذاره جاش! 7) لازم به ذکر می دونم که مراتب تاسف و تحسر خودمو از فوت این فرصت طلایی اعلام بکنم. خصوصا از تلاش ِ شبانه روزی و بی نتیجه ایی که در راستای درست کردن یکی دو فقره دعوای مبسوط(!) واسه ئه سرین انجام دادم و افسوس و صد افسوس که: "آقا! اینا باهم خیلی دوستن!". در ضمن از همه عزیزانی که توفیق شرکت در مراسم ِ رسمی ِ دو بهمزنی رو نداشتن معذرت می خوام. کم سعادتی ما بود و البته کمبود امکانات! (فقط آدرس این دو تا رو داشتم!) 8) مخلص ِ کلام اینکه ما اووچیکیم! خاک ِ پای ِ هرچی ویزیتور ِ خوابالوه!
پ.ن1: خودمونیم، حالی میداد خودم واسه نوشته های ِ خودم کامنت میذاشتم! پ.ن2: خدا همه رو شفا بده! پ.ن3: آمین!
|