|
من، نیمه ام نیمه، نیمه ایشان چرا که زن زاده شدم بر قربانگاه سياه پوشان
من دستیار شیطان ام بهراس و بگریز از من هرچند در هر معبر تاریک هر صدای پایی را هزار دست و دل لرزیده باشم هرچند بارها از سایه خویش جهیده باشم من ناموس ام در قاموس ایشان تا کاسته شوم به پاسدار چند یاخته ی ناتمام میراث تکامل نیافته اجداد بدوی من تراژدی ِ غمبار ِ بودن ام ورق بزن مرا و گریه ام کنم به آرامی مرور کن مرا و زارم بزن به تمامی ***** آه ای همزاد ِخاموشی! بیارای خویش را و دستمال سرخت را تکانی بده چرا که تو سمبل زیبایی انسان بوده ای آه ای برباد ِفراموشی! بغض اعصار را فریاد کن و حدیثی تازه بیاور چرا که تو پیامبرِ زندگانی بوده ای -حتی بی معجزه مادری - در آن هنگامه که هستی به نیستی می نشیند پ.ن. اهدایی از طرف ِ همزاد!
|