آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: Antithesis - 02/17/06
 پست بعدی: دیوانه چو دیوانه ببیند - 02/21/06

»» گر ما ز سر بریده می ترسیدیم، در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم

-7 سال پیش ما یه میله بارفیکس وصل کرده بودیم که بیشتر پسرا باهاش کار می کردن! اون موقع ها فیلمهای رزمی زیاد نگاه می کردیم و منم که طبق معمول جو گیر! این وسط هرجور تمرینی کردم الا اینکه بتونم با پاهام از بارفیکس آویزون شم و اینکه بتونم درحالی که با دست بارفیکس رو گرفتم از بالای بارفیکس بچرخم(تقریبا یه حرکت ژیمناستیکی که با حلقه انجام میدن) این برادرها هی اومدن و هی دست گرفتن که بالاخره یک کار رو نتونستی! هرچی فکر کردم دیدم هیچ دلیلی نداره که نتونم انجام بدم ولی چرا نمی تونم؟(اونم من!!) نشستم بررسی کردم دیدم بعله! علت چی بود؟ اینکه اولین بار بود می خواستم اینکار رو انجام بدم و بارفیکس روی چارچوب دری نصب شده بود که روی زمینش یه برآمدگی از چارچوب فلزی بود و اگه می افتادی درد زیادی رو باید تحمل می کردی(یه بار افتاده بودم)! حالا حساب کن یهو پات از رو بارفیکس شل می شد و با سر میومدی پایین!! به همین راحتی علت ترس کشف شد و با یک عدد بالشت که روی زمین قرار گرفته شد آقایون برادر ضایع شدن(آخیــــــــــش)! و البته بعدا همون بالشت رو هم برداشتم! 

پ.ن. واسه اونایی که فکر می کنن من از هیچی نمی ترسم: از دوتا چیزایی که کشفیدم باعث ترسیدنم میشه یکیش تصور پیش اومدن شرایطی مثل داستان "من فقط آمدم که تلفن کنم" از "گابریل گارسیا مارکز" هست! (هرچند هردو اینا یه جور توهمه! می دونم دیوونه ام، نمی خواد به روم بیارید)
پ.ن. اون تاریخ اون بالا چرا اونجوریه؟

 

ئه‌سرين | February 18, 2006 03:04 AM | نظر (16)| هرچی
 
نظرات:
Q : February 20, 2006 12:25 PM

ولی خیلی از ما ها از تو می ترسیم!!!!


فائزه : February 20, 2006 12:05 PM

ولي اين كه آدم وقتي علت ترس رو پيدا كنه بعد موفق شه كه اون كارو انجام بده فقط از ئه سرين بر مياد. من كه لازم نيست حتمآ يه اتفاق بدي برام افتاده باشه تا بترسم از اين كه ممكنه اون اتفاق بيفته هم مي ترسم و اونو انجام نمي دم...


فائزه : February 20, 2006 12:05 PM

ولي اين كه آدم وقتي علت ترس رو پيدا كنه بعد موفق شه كه اون كارو انجام بده فقط از ئه سرين بر مياد. من كه لازم نيست حتمآ يه اتفاق بدي برام افتاده باشه تا بترسم از اين كه ممكنه اون اتفاق بيفته هم مي ترسم و اونو انجام نمي دم...


tannaz : February 20, 2006 10:25 AM

سلام
داشتن اين روحيه ء عالي رو بهت تبريك مي گم .خيلي جالب بود.
راستي درمورد كتاب و تبادل ،البته من بيشتر كتاب ها رو قرض مي گيرم و مي خونم . كمتر كتاب دارم .اما يه چند تايي هست در موردش صحبت مي كنيم .


آوات : February 20, 2006 09:55 AM

پس مادر پسر شجاع هم پيدا شد:)


Hamid Jesmi : February 20, 2006 07:14 AM

مثل اینکه ترس کامپیوتر پونه خانوم هم از فارسی نوشتن ریخته...مبارکه


hichki : February 20, 2006 02:29 AM

اصلاح میکنم
خوب ترس چیز خیلی جالبیه بدون اگه ترس نبود هیچ سودجویی تو ایران باقی نمیموند

خواستی بم سر بزن


hichki : February 20, 2006 02:28 AM

سلام
خوب ترس چیز خیلی جالبیه بدون اگه ترس بود هیچ سودجویی تو ایران باقی نمیموند


: February 19, 2006 10:07 AM

ترس گاهی تنها چیزیه که می تونه باعث حرکت رو به جلوت بشه
شده تا حالا یه ترسه شیرین رو چشیده باشی؟
اما وقتی بدونی مدت خیلی کوتاهی از عمرت باقی مونده .................


پونه : February 19, 2006 09:19 AM

اوه اوه اوه ! نه لازم شد این کتابی که گفتی رو بخونم! و اما دومیش چی بود ؟ غلط نکنم یا سگه یا دندون پزشک!
---
ئه سرین: نه بابا من از این جور چیزا نمی ترسم، اونم یه چیزیه تو همین مایه های ترس اول. هرچند واقعا به نظرم توهمه تا ترس!


نگاه : February 19, 2006 07:41 AM

سلام. میشه داستان اون کتاب را تعریف کنی تا ما هم دستمون بیاد چه جوری بترسونیمت؟!!
خیلی از نوشته عاشورات خوشم اومد ! خیلی! حیف دیر خوندمش!


dost20 : February 19, 2006 07:39 AM

سلام ... خوبین شما ؟ کی گفته شما از چیزی نمی ترسین ؟ ای بابا شما قبلا لااقل smsها رو جواب می دادین ؟ در انتظار... موفق باشین بدرود.


Fera : February 19, 2006 01:03 AM

سلام دات کام جان. از اين خوشم مياد که هيچوقت از رو نرفتی! همینطور ادامه بده! منم بچه بودم از اين آکربات بازيها بلد بودم اما بعدا کشفيدم که علت اين که ديگه نميتونم پيريه نه چيز ديگه!!


سمن : February 18, 2006 10:18 AM

خدای من! من چه گناهی مرتکب شدم که مجازاتم آشنایی با این دختره؟
----
ئه سرین: والا برو از خود خدا بپرس:))


Hamid jesmi : February 18, 2006 03:17 AM

البته من بیشتر از بارقیکس برای تاب بازی استفاده میکردم ...یادش بخیر


Hamid jesmi : February 18, 2006 03:15 AM

جالب بود ..من که که هیچ وقت نتونستم بیشتر از دوتا برم...