آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: January 2006
 ماه بعدی: March 2006

آرشیو ماه: February 2006


»» یکی از افتخارات من تو

یکی از افتخارات من تو زندگی اینه که تا حالا جلوی وسوسه ی ِ آرشیو کردن ِ پیامهام تو مسنجر، مقاومت کردم

لینک | همزاد | February 28, 2006 09:56 AM | نظر (8)| همزاد نوشت
 
»» تو رو خدا اسم ِ

تو رو خدا اسم ِ وبلاگو: خوشحالترین ِ خوشحال ها

لینک | همزاد | February 28, 2006 09:54 AM | نظر (9)| همزاد نوشت
 
»» مُنکر این نیستم که دوره
مُنکر این نیستم که دوره خودش، کارش درست بوده ولی اینو با قطع و یقین میگم که این اواخر هر از چندگاهی به معنای ِدقیق کلمه میخواد خودشو دوباره مطرح کنه
لینک | همزاد | February 27, 2006 01:27 AM | نظر (1)| همزاد نوشت
 
»» آ باریکلا! پاشین دسته جمعی
آ باریکلا! پاشین دسته جمعی برین رای بدین به بیمار انگلیسی
لینک | همزاد | February 27, 2006 01:21 AM | نظر (0)| همزاد نوشت
 
»» 1-2-3 آزمایش!

کاش چرخ دنده های ساعت ِجهان در  اسفند خرد می شد


پ.ن. اسفند، بهار نیست ولی آدمی را به آمدن بهاری که هرگز نمی آید دل خوش می کند

پ.ن.  بر همین منوال پنج شنبه ها را هم بیشتر از همه روزهای هفته میدوستم

پ.ن. تو کجایی؟

لینک | همزاد | February 24, 2006 10:28 AM | نظر (11)| همزاد نوشت
 
»» انقلاب ِ مخملی!

اکنون و اینجا ایستاده ایم. بی مجال اندیشه در کارزار ِنابرابر نیزه چوبی و دیوار سیمانی. می بازیم و می بازانیم. بی خیالی را خوب ِخوب بلد شده ایم. چنان در به باغچه زدن استاد شده ایم، که حتی خودمان هم مقهور بازی ِزیرپوستی مان میشویم. به مرداب هایِ اعلانِ مرگ تن می زنیم و بسان ِبوف ِکور تماشاگران ِ ساکت ِ این تنازع ِ بقاییم. "بر مردگان ِخویش نظر می کنیم/با طرح ِخنده ایی/ و نوبت خویش را انتظار می کشیم/ بی هیچ خنده ایی". ما نیستیم. ما هرگز نبوده ایم. دل سپردگانِ سلسله یِسالهای ِبی ستاره...براستی "این دفتر خالی تا چند ورق خواهد خورد".


پ.ن. زمان را مدرنیزم و ماشینیزم چلانده اند..افسار را دست تکنولوژی سپرده ایم... (همزاد)

پ.ن. دیگه دوره یادداشت های بلند ِ داستان وار گذشته. از این به بعد می خوام بزنم توی کار مینیمالیزم

پ.ن.  یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد

 

لینک | همزاد | February 24, 2006 09:46 AM | نظر (1)| همزاد نوشت
 
»» آپدیت نشده هنوز!

توجه کنید! این یک پست ناتمام است! عجالتا آهنگ وبلاگ را عوض کردم تا از مهلکه جان سالم به در برم.

لینک | همزاد | February 22, 2006 10:10 AM | نظر (4)| همزاد نوشت
 
»» دیوانه چو دیوانه ببیند

و نشانه هايي هست براي آنان که مي انديشيند

پ.ن. و خدا دیوانگان را آفرید، باشد که رستگار شوند. (از ما گفتن بود، نگید نگفتی!!)

 

لینک | ئه‌سرين | February 21, 2006 09:22 AM | نظر (10)| هرچی
 
»» گر ما ز سر بریده می ترسیدیم، در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم

-7 سال پیش ما یه میله بارفیکس وصل کرده بودیم که بیشتر پسرا باهاش کار می کردن! اون موقع ها فیلمهای رزمی زیاد نگاه می کردیم و منم که طبق معمول جو گیر! این وسط هرجور تمرینی کردم الا اینکه بتونم با پاهام از بارفیکس آویزون شم و اینکه بتونم درحالی که با دست بارفیکس رو گرفتم از بالای بارفیکس بچرخم(تقریبا یه حرکت ژیمناستیکی که با حلقه انجام میدن) این برادرها هی اومدن و هی دست گرفتن که بالاخره یک کار رو نتونستی! هرچی فکر کردم دیدم هیچ دلیلی نداره که نتونم انجام بدم ولی چرا نمی تونم؟(اونم من!!) نشستم بررسی کردم دیدم بعله! علت چی بود؟ اینکه اولین بار بود می خواستم اینکار رو انجام بدم و بارفیکس روی چارچوب دری نصب شده بود که روی زمینش یه برآمدگی از چارچوب فلزی بود و اگه می افتادی درد زیادی رو باید تحمل می کردی(یه بار افتاده بودم)! حالا حساب کن یهو پات از رو بارفیکس شل می شد و با سر میومدی پایین!! به همین راحتی علت ترس کشف شد و با یک عدد بالشت که روی زمین قرار گرفته شد آقایون برادر ضایع شدن(آخیــــــــــش)! و البته بعدا همون بالشت رو هم برداشتم! 

پ.ن. واسه اونایی که فکر می کنن من از هیچی نمی ترسم: از دوتا چیزایی که کشفیدم باعث ترسیدنم میشه یکیش تصور پیش اومدن شرایطی مثل داستان "من فقط آمدم که تلفن کنم" از "گابریل گارسیا مارکز" هست! (هرچند هردو اینا یه جور توهمه! می دونم دیوونه ام، نمی خواد به روم بیارید)
پ.ن. اون تاریخ اون بالا چرا اونجوریه؟

 

لینک | ئه‌سرين | February 18, 2006 03:04 AM | نظر (16)| هرچی
 
»» Antithesis

* این حس عدم اعتماد ِ لعنتی!
حتی در ساده ترین تصور، مثل داشتن پارتنر تو بازی پاتیناژ هم نمی تونم به کسی، به دستانش و به اطمینان به تیکه دادنش اعتماد کنم چه رسد به اعتماد فکری و ایضا درددل !!

* در عین حال که دلم می خواد همیشه آدمایی که دوستشون دارم کنارم باشن، دور و برم شلوغ باشه، تمایل عجیبی هم دارم به تنهایی!

خودم می دونم،  پر از تناقضهای اینجوریم!!

 

پ.ن. به قول خودت بیچاره ی از من بدتر! در ضمن، خودتی! D:

لینک | ئه‌سرين | February 17, 2006 03:00 AM | نظر (0)| هرچی
 
»» آی خنده خنده خنده

تا همین چند وقت پیش مطئمن بودم که خُل و چِلم، این چند روزه دیگه گمونم ازم قطع امید هم شده! جاتون سبز زده به سرم:D (اا! من شکلک می خوام بذارم، کجاست؟) تا یکی دو هفته پیش جلو آینه که می ایستادم گاهی خود به خود خنده ام می گرفت و الکی لبخند تحویل خودمان می دادیم، دیروز به وضوح تو خیابون نیشم باز بود و هرکاری می کردم درست نمی شد! گمونم پیچ و مهره های صورتم شل شده! والا! تو این هاگیر واگیر فکرش روکن، یهو یه آقایی که آشنا می زنه جلوت دربیاد و تو خودت رو بُکشی که یادت بیاد کیه و بعد نفهمی و همچنان لبخند بـــزرگ بر لب بهش نگاه کنی:)) از اون باحالتر تو ماشین بود، هی به خودم می گم دیوونه شدی؟ این چه قیافه ایه؟ یه کم جدی بشین، دلت می خواد تیکه بشنوی؟ ... مگه شد؟ اصلا خنده رو که جمع می کردم چشمام هنوز می خندید!!! :O بساطی شده ها! تو این وضعیت این الکی خوشی از کجا اومده موندم، در کنارش شب تا صبح رو هم بیدار می شینم فکرای صدتا یه غاز می می کنم. هی می گم اینا واسه فاطی تنبون نمی شه ولی باز اصلا انگار عشق می کنم از این فکرای خود آزار ِ چرت و پرتِ باحال!

پ.ن. آی حال میده مطلب بنویسی و پابلیش نکنی در عوض بذاری به صورت پیشنویس بمونه! (البته این پست بالا هم چند روز پیش نوشته شده بود.)
پ.ن. قوانین عشقولانه ی یک چوپون در باره ولنتاین
پ.ن. سوالهای ِ احمقانه ایی که توی ِ اعصاب ِ آدم هستند. پیدا کردن جوابهایشان هم گاهی هزینه وحشتناکی دارد. تازه هیچ دردی از هیچ کسی هم دوا نمی کنند(:همزاد)

لینک | ئه‌سرين | February 14, 2006 02:11 AM | نظر (11)| هرچی
 
»» طبلها از صدا افتاده اند...

عزاداریها و نذریهاتون قبول، از حسین و عباس و رقیه چه خبر؟ توی شلوغ پلوغی های این چند روز بین دسته ها و شمعها، گم شدند، شما سراغی دارید ازشون؟ راستی اون بچه که بغل مادرش تو سوله ی وسط بیابونِ سرمای آدم کش زندگی می کنه همسن علی اصغر نیست؟ از محمد و علی خبری دارید که وسط بازیهای سیاسی فقط اسمشون مونده و خودشون نیستند؟ له یلا رو دیدید رو تخت بیمارستان کلیه اش رو فروخته بود؟ خبر عباس رو شنیدید، جنازه تیکه پاره از رو مین رفتنش رو همین پنج سال پیش تحویل دادن؟ از علی اکبر بعد از سال 67 کسی خبر داره؟ داستان حسین و حر رو یادتون هست؟ مرده باد زنده باد که می گید حواستون هست حق و ناحق نکنید؟خیمه هارو که آتیش می زدن ایستادی و گریه کردی؟ حواست بود خودمون چندتا خیمه آتیش زدیم؟ یا نه خودمون آتیش نزدیم، خیمه ها رو آتیش زدن و ما فقط ضجه زدن هارو نگاه کردیم؟ ببینم اصلا اینا که اسم بردم رو می شناسید؟ استغفرالله،حرفا می زنم ها، حتما می شناسید! می دونم،همه حواسشون هست، این منم که یه عده می گن بی دینم یه عده می گن مذهبی و هزارتا حرف دیگه پشت سرم، و این وسط واسه خودم چرت می گم و دور خودم می چرخم! من نه راهم معلومه نه بیراهم، بی خیال! شما به خودت نگیر! اصلا به دلت بد نیار! هوی ئه سرین، با توام ها! گرسنه نیستم ولی قیمه خوش رنگ و بویی که برامون رسیده رو حتما باید بخورم. حتما دیگران هم از این قیمه ها خوردن و سیرن دیگه نه؟ اون همه قربونی بود، اون همه غذا، به همه رسیده نه؟برم برم،نذر همه قبول، نذر ما هم!

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بیصورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

پ.ن. این کفشها به پایم تنگ است...*
پ.ن. عجیب دلم مظنونین همیشگی می خواد و حکومت نظامی!

لینک | ئه‌سرين | February 11, 2006 01:27 AM | نظر (9)| هرچی
 
»» Special times

یکی از پررنگ ترین صحنه های Beautiful Mind که همیشه جلو چشممه جایی که John Nash داره سعی می کنه بین توهماتش و واقعیت تمیز قائل بشه . صحنه ای که سطل زباله رو بر می داره می بره بیرون که تحویل کارگرای حمل زباله بده و باهاشون خوش و بشی هم می کنه و زنش از تو آشپزخونه فقط صدای Nash رو می شنوه و فکر می کنه باز دچار توهم شده! وقتی میاد تو خونه، اصرار می کنه که این وقت روز هیچ کارگری نیست که زباله جمع کنه در حالیکه Nash با یه قیافه مستاصل سعی می کنه بگه اونا، اون بیرون بودند و بعد انگار خودش هم قبول می کنه که اشتباه کرده! بعدش رو دیگه حتما یادتونه دیگه که زنش از پنجره کارگرهارو می بینه.

پ.ن. اینقدر راحت تموم شد که همه اش دارم فکر می کنم این سه سال پس داشتم چه غلطی می کردم که در عرض پنج دقیقه مکالمه و چهارتا جمله همه چی به این راحتی تموم شد؟
پ.ن. ...چگونه نگه دارم/عطر را در هوا/ نم اشک را بر پیراهنم؟* (یه قشنگی خاصی تو نوشته اش هست)
پ.ن. دیدین کاک شوان خودمون برگشته می نویسه؟D:

لینک | ئه‌سرين | February 7, 2006 09:52 AM | نظر (15)| كافه
 
»» من در آینه!

یه روزایی هست که می خوام تو اعتصاب باشم!
یه وقتایی که دلم می خواد یقه آدمارو بگیرم بگم:می فهمی چی میگم؟منظورمو می فهمی؟یه وقتایی که نمی فهمن!! بعد خرابکاری به بار میاد! یه وقتایی که.... اه!


پ.ن. به خاطر اون لحظه ای که باعث شدی لبخند بزنم، با همه خشونتِ مکالمه امون، ازت ممنونم!
پ.ن. هیچ ربطی به آیدا و آینه ی شاملو نداشتا!

لینک | ئه‌سرين | February 4, 2006 01:20 AM | نظر (21)| هرچی