|
اکنون و اینجا ایستاده ایم. بی مجال اندیشه در کارزار ِنابرابر نیزه چوبی و دیوار سیمانی. می بازیم و می بازانیم. بی خیالی را خوب ِخوب بلد شده ایم. چنان در به باغچه زدن استاد شده ایم، که حتی خودمان هم مقهور بازی ِزیرپوستی مان میشویم. به مرداب هایِ اعلانِ مرگ تن می زنیم و بسان ِبوف ِکور تماشاگران ِ ساکت ِ این تنازع ِ بقاییم. "بر مردگان ِخویش نظر می کنیم/با طرح ِخنده ایی/ و نوبت خویش را انتظار می کشیم/ بی هیچ خنده ایی". ما نیستیم. ما هرگز نبوده ایم. دل سپردگانِ سلسله یِسالهای ِبی ستاره...براستی "این دفتر خالی تا چند ورق خواهد خورد".
پ.ن. زمان را مدرنیزم و ماشینیزم چلانده اند..افسار را دست تکنولوژی سپرده ایم... (همزاد) پ.ن. دیگه دوره یادداشت های بلند ِ داستان وار گذشته. از این به بعد می خوام بزنم توی کار مینیمالیزم پ.ن. یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد
|