آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: بودن يا نبودن.... اصلا هم مسئله ای نيست! - 01/ 6/06
 پست بعدی: No face, No name - 01/17/06

»» خرده جنايتهای زن و شوهری

گفته بودم دلم تئاتر میکائیل شهرستانی می خواد نه؟

خرده جنايتهای زن و شوهری- نويسنده: اريک امانوئل اشميت - کارگردان: سهراب سليمی - بازيگران: ميکائيل شهرستانی: ژيل - افسانه ماهيان: ليزا.

عرض شود که دیالوگهاش معرکه بود، نمی نویسم چون قراره برم نمایشنامه رو بخرم و از رو اون می نویسم اینجا و هنوز وقت هست برای ديدنش، حتما ببینیدش! بازی شهرستانی که عالیه، با اون صدای معرکه اش که وقتی داد میزنه تمام ابهت صداش میشینه تو تنت! بازی افسانه ماهیان هم خوب بود، نسبت به زنهای دیگه که بازیشون رو دیده بودم این انصافا معرکه بود!

یه روز وقتی به آدم می چسبه که پای خوبی واسه دیوونه بازی داشته باشی! آذر هم که باشه دیگه تکمیل! آذر در حال بالا پایین پریدن و خوندن بگو بگو کدوم خیابووووووونه(بچه ام نصفش رو یاد نگرفت، معتاد نشه از غصه؟) و در حال قایم شدن از دست خاله دوستش و من از سرما در حال قندیل بستن و دست و پای یخ زده؛ وسط بحث پست مدرنیسم ، گزارشی که دیر میرسه واسه چاپ، چای و کرانچی و نون سنگک داغ با یه قالب پنیر و دوتا دختر گشنه رو سکوهای جلو تئاتر شهر، خنده های وسط خیابون، درختا و شعرهای وحشتناک تنهای عزیز نسین و ....

جای دوستایی که نیومدن و نشد بیان و خودشونو زدن به سرماخوردگی خالی، فکر کنم هفته دیگه به هوای ملکه مادر بازم برم، هرکی پایه است بگه! عکس نتونستم بگیرم چون ناجوانمردانه آذر و Q منو کشیدن که رو پله ها بشینم و از ولو شدن کف زمین طبق معمول خودداری کنم که دلمان سوخت کله آدما جلو چشممان بود،(نشستن کف زمین اون جلو این مزیت رو داره که کاملا صدا و تصویر رو حس می کنی، چرا شما خوشتون نمیاد؟) خب البته اعلام کردن که عکس نگيريد و بعد آقای بغل دستی همچين نگاه کرد که روم نشد! دوستای آذر هم که یهو پیداشون شد و بلیط نداشتن و یکیشون از کارگردان بلیط گرفت و کرد هم بود و کلی هم گفت که من کاملا ظاهر و رفتار یک دختر کرد رو دارم هم خیلی خوب بودند حتی اون دوستش که سهم سنگک و پنیر Q رو قبل اومدنش خورد و هیچی نذاشت بمونه و ما چقدر خودمون رو زجر کش کردخ بودیم که سهمش رو نخوریم!

جهت اطلاع: جمعه ای که گذشت بر حسب اتفاق از رادیو شنیدم تولد ژاندارک بوده! یه هفته قبلش هم یه قسمتی از فیلمش رو شبکه چهار اشاره ای نشون داد! همینجوری فقط خواستم گفته باشم!

پ.ن. یه وقتایی دلت می خواد آدما.... (جمله امو بعدا تموم می کنم)
پ.ن. وقتی که نصف شب تنها داری برمی گردی خونتون، خیابونارو پشت سر میذاری با رد لحظه هایی که دارن. وقتی همه اش صدای قفل دری که آذر خوند تو گوشته!
پ.ن. ما خیس می شویم و چترها برای عابران قفس می سازند. (صابر)

ئه‌سرين | January 9, 2006 01:50 PM | نظر (18)| كافه
 
نظرات:
بنيامين : November 13, 2007 12:49 PM

DATE: 01/11/2006 0059:50:00
سلام. ممنون از لطفت! اونقدر اونجا کچل ديدم ديگه چيز عادی ای شده. اومده بوديم بيرون مو دارها عجيب و غريب ره نظر می رسيدن.


Q : January 17, 2006 02:40 AM

زنده ايی؟


بائوباب : January 16, 2006 01:07 AM

اين فافا فقط تو فکر شيکمشه. بگو پات رو ماره بر نمی‌داره اما بگو الان دارن شيراز غذای نذری می‌دن. ببين که با چه سرعتی خودش رو می‌رسونه. من رو ياد اون کارتونه می‌اندازه (هويج ميگرفتن جلو يارو می‌دويد تو مسابقه شرکت کنه) راستی پيدات نيست بانو. کجايی ؟؟؟؟؟!!!


بهشاد : January 15, 2006 02:39 AM

اول از همه تولد ژاندارک مبارک بعد خوشحالم که خوش گذشته و از همه مهم تر اینکه امان از دست این خرده جنایتهای زن ها ... !!!


معصومه : January 14, 2006 03:39 PM

جای من خالی ! واسه قرار بعدی پایه ام ، اما نه تئاتر! فعلا حسش نیست.


آوات : January 14, 2006 10:01 AM

آی حسوديم شد آی حسوديم شد. اون فقط به خاطر ميکائيل شهرستانی


Yaloosh : January 13, 2006 12:30 PM

خداروشکر که خوش گذشته....تولد ژاندارک هم مبارک....


Pooneh : January 13, 2006 04:49 AM

عکس درختت معرکه بود عکس نون سنگک هم فاجعه بود از زيبايی (نوستالوژی سنگک چی ميگه!) تئاتر شهر هم عالی بود .... من که تيارت!! رو نديدم اقلا از حاشيه تعريف کنم ديگه!...


فافا : January 12, 2006 02:34 PM

من خودم با تئاتر خیلی حال نمی کنم ولی سنگین پایه نون سنگک و پنیرم اونم وسط خیابون


Q : January 11, 2006 09:14 PM

در ضمن ما خاک پای همه هنرمندان و ورزشکاران هم هستيم


Q : January 11, 2006 09:10 PM

آخ! آخ! چه سوتی مفتضحی! اميدوارم قبول کنيد که املايی بوده نه انشايی!


حميد : January 11, 2006 04:36 PM

اين آقا يا خانم Q خيلی واسم جالب شده ..بايد يه روز زيارتش کنيم ...پس خش گذشته ..خوش باشين ايشالله .. مشهد چی شد راستی ؟ اين معصومه برگشت يا نه ؟ ول کن اين رئيسو بابا ..با زمين هم من موافقم ...حالا چه در سالن ..چه موقع خواب..من از اول تابستون دارم رو زمين ميخوابم از مهرم تختو مختو جم کردم...


Pooneh : January 10, 2006 04:33 AM

وا ....همه مزه تئاتر به ولو شدن رو زمينه !‌چه با کلاس هستن اين دوستات ها!


ئه سرين : January 10, 2006 12:24 AM

نخير اون نون روی کتاب هيوا مسيح بود که بعد جلسه شعرخوانی در ژياده روی خيابون مونده بود رو دستم! بعدشم البته قسمتيش هم رو زمين بود! چيه مگه؟ بچه سوسولا!:D


سمن : January 9, 2006 10:42 PM

ميگم اون نون رو گذاشتين جاييکه مردم ميشينن؟؟؟؟؟


سمن : January 9, 2006 10:38 PM

ئه سرين جان اگه برف نباره من ميام!چه بی ذوق بودن اينايی که نذاشتن رو زمين بشينی!همه که مثل من نيستن هوای تو رو داشته باشن.


laminda : January 26, 2005 09:01 PM

آخی! ژاندارک!کابوس تموم شد!


laminda : January 20, 2005 02:28 AM

جهت اطلاع رو گرفتم.چشم.