آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: با دل خونين لب خندان بياور همچو جام - 12/10/05
 پست بعدی: خرده جنايتهای زن و شوهری - 01/ 9/06

»» بودن يا نبودن.... اصلا هم مسئله ای نيست!

نمی دونم شما راجع به مرگ و مردن چقدر فکر می کنيد! من شخصا خودم خيلی بهش فکر می کنم، نه اينکه آرزوی مردن داشته باشم و يا دلم بخواد بميرم يا از زندگی بيزار باشم و... ولی فکر کردن راجع بهش از اون مسائليه که هيچ وقت نتونستم جلوش رو بگيرم و اين مسئله از وقتی خودم رو شناختم و يادمه باهام همراه بوده! گاهی وقتها شرايطی پيش اومده که فکر کردم فاصله ام با مرگ کم شده و تو تمام اون لحظات حتی يک ذره هم ترس نداشتم!‌نمی دونم شايد يا خيلی جديش نگرفتم يا شايد واقعا شرايطی که برام پيش اومده اونقدر حاد نبوده. تنها موردی که يادمه اينه که چندسال پيش برای يه مشکلی بايد عمل می شدم، يادم هست تنها نگرانيم جمع و جور کردن کارهام بود و اينکه سعی کنم چيزی رو هوا نمونه! و يک مسئله مهم اينکه همه اش دارم فکر می کنم ناخودآگاه دارم از خودم خاطره می سازم و ميذارم تو هرچيزی! حتی همين خنديدن!‌ اينجاست که ياد اون حرکت دست به سمت بالا که کوندرا تو جاودانگی ميگه ميفتم! دوست ندارم اينا بمونه!‌ يعنی وقتی تموم ميشه بايد تموم شه، همه چيش! خوب يا بدش رو نمی دونم به هرحال که شرايط نشون ميده خاطرات بد هم داشتم برای ديگران! هنوز هم از مردن نمی ترسم! شايد واسه همینه که اينقدر خيلی کارهارو بی کله انجام ميدم، چون فکر می کنم مردن يا زنده موندن اونقدر مهم نيست که از خيلی از کارها چشم پوشی کنم! به هرحال تا جائيکه در شرايطش- گيرم خيلی پيش پا افتاده - قرار گرفتم همين چيزی بودم که ميگم! حالا تا وقتی که زمانش برسه...
اين همه حرف زدم فقط واسه اين که بهونه گير آوردم تا از مردن بگم، اون هم به خاطر يک بوسه کوچولو! زيادی کش دار و کُند، و زيادی اشاره به نشانه و کليشه! البته نسبت به اون چيزی که شنيده بودم خيلی هم بد نبود! يه چيز خيلی لوسی که تو فيلم بود اين که عزرائيل(هديه تهرانی سابق) با لباس سفيد برای يکی ظاهر می شد و با لباس سياه برای يکی ديگه! نماد خوب و بد که ديگه حال آدم بد ميشه با اين صحنه های نخ نما!
جمع دخترونه خيلی خوبی بود، خيلی خوش گذشت! بازم معذرت که دير رسيدم و مکس رو از دست داديم تا کلی بخنديم! و تشکر بابت تمام هماهنگيها:)

رفتم تماشای آتشبازي، باران آمد، باروتها نم کشيد(ابراهيم گلستان)

توضيح: جان من به اين جمله و اسم و فاميل اين بشر دقت کنيد! چقدر دوست دارم هماهنگی اين سه با هم رو!

ئه‌سرين | January 6, 2006 12:50 AM | نظر (6)| هرچی
 
نظرات:
Yaloosh : January 6, 2006 07:05 PM

از مرگ نگو ئسرين جان....هنوز عطر و بوش از تو شهرمون نرفته..........

--------


بهشاد : January 6, 2006 01:12 PM

سلام ببين من اونجوری که برات نوشتم فقط ميتونم بيام وگرنه بايد به يه مرخصی برم اونم فوری خانوم روئيس اگه باهاش موافقط نکنی ديگه نميشه یا هم باید به اون مرحله برسم که بتونم براش وقت بزارم .... راستی بابت اون فالتم خیلی ممنونم به تو میگن یه رئیس یه رفیق خوب .... بعد راجع به مرگ بايد بگم که گاهی بهش فکر کردن بدنيست ولی بايد به اينده نيز اميد داشت مگه نه....؟؟!!


هری پاتر : January 6, 2006 12:43 PM

راستي شما با ابوسعيد ابوالخير نسبتي نداريد ؟؟!! با بايزيد بسطامي چطور . البته قيافت كه يه نموره به شيخ صنعان ميزنه !!! حالا هرجور راحتي ... الللتتتتماس دعا داريم ها ... ...... ) منم اين فيلم رو ديدم . نامردا با اسمش آدم رو گول مي زنن . آخرشم عزرائيل ميفرستن سراغ آدم .( ‌‌‌)البته با كمال ارادت نسبت به عزرائيل (


Pooneh : January 6, 2006 04:12 AM

بحث بسيار فلسفی شده من برم مطالعه کنم بيام


تــــــــه‌وار : January 6, 2006 02:29 AM

۱) من میتونم مامان خوبی باشم، دست پختم حرف نادره / به گفته خودم و شاهد هم ندارم/ کسی رو هم به زور حموم نمی‌فرستم، تازه کلی هم کتاب‌‌های ممنوع الچاپ دارم که برات به ارث میذارم ... لباس کوردیهای نازی هم دارم، همه مال تو ... سی‌دی و کاستهای موسیقیم، دوربینم و لاپ تاپم و لیوان چائی و پتوی بسیار مشهورم همه مال تو میشه، دیگه چی می‌خوای ... بابا این هیژا رو از من نگیر ... به من پیرزن تو این ولایت غریب رحم کن / خودم دلم برا خودم سوخت، تو چی؟/


تــــــــه‌وار : January 6, 2006 02:28 AM

۳) یکی از بدترین کابوسهای زندگی من مرگ بوده، نه اینکه حالا از مرگ بترسم ها، نه، ولی دوران مدرسه همچین مارو از خدا و قیامت و آتیش و هزار کوفت وزهرمار دیگه ترسونده بودند که من شبها از ترس خوابم نمی‌برد، همه‌اش خواب شعله‌های آتیش رو میدیدم که می‌افتم توش و همیشه‌ هم این برام به معنی واقعیت بعد از مرگ بود ... حالا ولی دیگه به آرامش خاصی رسیدم، از مرگ نمی‌ترسم خیلی هم بهش فکر می‌کنم، ولی راستش از نـــــوع مرگم خیلی هراس دارم، دلم می‌خواد خودم نوع مرگم رو انتخاب کنم، حتا وقتش رو هم! ............ ۲)‌ راستی از هر ده باری که میام اینجا یه بارش این نظرخواهی اینجا رو میتونم باز کنم، فکر کنم با من لجه .............