|
نمی دونم شما راجع به مرگ و مردن چقدر فکر می کنيد! من شخصا خودم خيلی بهش فکر می کنم، نه اينکه آرزوی مردن داشته باشم و يا دلم بخواد بميرم يا از زندگی بيزار باشم و... ولی فکر کردن راجع بهش از اون مسائليه که هيچ وقت نتونستم جلوش رو بگيرم و اين مسئله از وقتی خودم رو شناختم و يادمه باهام همراه بوده! گاهی وقتها شرايطی پيش اومده که فکر کردم فاصله ام با مرگ کم شده و تو تمام اون لحظات حتی يک ذره هم ترس نداشتم!نمی دونم شايد يا خيلی جديش نگرفتم يا شايد واقعا شرايطی که برام پيش اومده اونقدر حاد نبوده. تنها موردی که يادمه اينه که چندسال پيش برای يه مشکلی بايد عمل می شدم، يادم هست تنها نگرانيم جمع و جور کردن کارهام بود و اينکه سعی کنم چيزی رو هوا نمونه! و يک مسئله مهم اينکه همه اش دارم فکر می کنم ناخودآگاه دارم از خودم خاطره می سازم و ميذارم تو هرچيزی! حتی همين خنديدن! اينجاست که ياد اون حرکت دست به سمت بالا که کوندرا تو جاودانگی ميگه ميفتم! دوست ندارم اينا بمونه! يعنی وقتی تموم ميشه بايد تموم شه، همه چيش! خوب يا بدش رو نمی دونم به هرحال که شرايط نشون ميده خاطرات بد هم داشتم برای ديگران! هنوز هم از مردن نمی ترسم! شايد واسه همینه که اينقدر خيلی کارهارو بی کله انجام ميدم، چون فکر می کنم مردن يا زنده موندن اونقدر مهم نيست که از خيلی از کارها چشم پوشی کنم! به هرحال تا جائيکه در شرايطش- گيرم خيلی پيش پا افتاده - قرار گرفتم همين چيزی بودم که ميگم! حالا تا وقتی که زمانش برسه...
اين همه حرف زدم فقط واسه اين که بهونه گير آوردم تا از مردن بگم، اون هم به خاطر يک بوسه کوچولو! زيادی کش دار و کُند، و زيادی اشاره به نشانه و کليشه! البته نسبت به اون چيزی که شنيده بودم خيلی هم بد نبود! يه چيز خيلی لوسی که تو فيلم بود اين که عزرائيل(هديه تهرانی سابق) با لباس سفيد برای يکی ظاهر می شد و با لباس سياه برای يکی ديگه! نماد خوب و بد که ديگه حال آدم بد ميشه با اين صحنه های نخ نما!
جمع دخترونه خيلی خوبی بود، خيلی خوش گذشت! بازم معذرت که دير رسيدم و مکس رو از دست داديم تا کلی بخنديم! و تشکر بابت تمام هماهنگيها:)
رفتم تماشای آتشبازي، باران آمد، باروتها نم کشيد(ابراهيم گلستان)
توضيح: جان من به اين جمله و اسم و فاميل اين بشر دقت کنيد! چقدر دوست دارم هماهنگی اين سه با هم رو!
|