|
گفته بودم دلم تئاتر میکائیل شهرستانی می خواد نه؟
خرده جنايتهای زن و شوهری- نويسنده: اريک امانوئل اشميت - کارگردان: سهراب سليمی - بازيگران: ميکائيل شهرستانی: ژيل - افسانه ماهيان: ليزا.
عرض شود که دیالوگهاش معرکه بود، نمی نویسم چون قراره برم نمایشنامه رو بخرم و از رو اون می نویسم اینجا و هنوز وقت هست برای ديدنش، حتما ببینیدش! بازی شهرستانی که عالیه، با اون صدای معرکه اش که وقتی داد میزنه تمام ابهت صداش میشینه تو تنت! بازی افسانه ماهیان هم خوب بود، نسبت به زنهای دیگه که بازیشون رو دیده بودم این انصافا معرکه بود!
یه روز وقتی به آدم می چسبه که پای خوبی واسه دیوونه بازی داشته باشی! آذر هم که باشه دیگه تکمیل! آذر در حال بالا پایین پریدن و خوندن بگو بگو کدوم خیابووووووونه(بچه ام نصفش رو یاد نگرفت، معتاد نشه از غصه؟) و در حال قایم شدن از دست خاله دوستش و من از سرما در حال قندیل بستن و دست و پای یخ زده؛ وسط بحث پست مدرنیسم ، گزارشی که دیر میرسه واسه چاپ، چای و کرانچی و نون سنگک داغ با یه قالب پنیر و دوتا دختر گشنه رو سکوهای جلو تئاتر شهر، خنده های وسط خیابون، درختا و شعرهای وحشتناک تنهای عزیز نسین و ....
جای دوستایی که نیومدن و نشد بیان و خودشونو زدن به سرماخوردگی خالی، فکر کنم هفته دیگه به هوای ملکه مادر بازم برم، هرکی پایه است بگه! عکس نتونستم بگیرم چون ناجوانمردانه آذر و Q منو کشیدن که رو پله ها بشینم و از ولو شدن کف زمین طبق معمول خودداری کنم که دلمان سوخت کله آدما جلو چشممان بود،(نشستن کف زمین اون جلو این مزیت رو داره که کاملا صدا و تصویر رو حس می کنی، چرا شما خوشتون نمیاد؟) خب البته اعلام کردن که عکس نگيريد و بعد آقای بغل دستی همچين نگاه کرد که روم نشد! دوستای آذر هم که یهو پیداشون شد و بلیط نداشتن و یکیشون از کارگردان بلیط گرفت و کرد هم بود و کلی هم گفت که من کاملا ظاهر و رفتار یک دختر کرد رو دارم هم خیلی خوب بودند حتی اون دوستش که سهم سنگک و پنیر Q رو قبل اومدنش خورد و هیچی نذاشت بمونه و ما چقدر خودمون رو زجر کش کردخ بودیم که سهمش رو نخوریم!
جهت اطلاع: جمعه ای که گذشت بر حسب اتفاق از رادیو شنیدم تولد ژاندارک بوده! یه هفته قبلش هم یه قسمتی از فیلمش رو شبکه چهار اشاره ای نشون داد! همینجوری فقط خواستم گفته باشم!
پ.ن. یه وقتایی دلت می خواد آدما.... (جمله امو بعدا تموم می کنم)
پ.ن. وقتی که نصف شب تنها داری برمی گردی خونتون، خیابونارو پشت سر میذاری با رد لحظه هایی که دارن. وقتی همه اش صدای قفل دری که آذر خوند تو گوشته!
پ.ن. ما خیس می شویم و چترها برای عابران قفس می سازند. (صابر)
|