آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: December 2005
 ماه بعدی: February 2006

آرشیو ماه: January 2006


»» نشانی ها

اینم اولین پست تریبون جدید، هنوز یه کارهایی باید روش انجام بشه تا کاملا ردیف شه! کامنت دونیش کار می کنه ولی تعداد نظرهارو نشون نمیده که مهم نیست. سر فرصت یه دستی به کل قالب هم می کشیم. اگه دلتون خواست آدرس لینکهاتون رو درست کنید لطفا!

می‌دانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

زنان کوچه می‌گويند
به گمانم تُرا در صفِ‌ صحبت آرزويی دور ديده‌اند،

نه مگر وعده‌ی ما نگفتنِ حتی يکی واژه از آن رازِ پرده‌پوش ...؟!
پس چرا کليدِ خانه را در خوابِ نيامدن گُم کرديم؟!

هی تو ...!
تو اين رسم رويا و گريه را
از که، از کدام کتاب، از کدام کوچه آموخته‌ای؟
کجا بوده‌ای اين همه سال و ماه ؟!

چه احترام غريبی دارد اين خواب، اين خاطره!

چقدر نامه نوشتم که حتی يکی خط ساده هم به مقصد نرسيد؟!
رسيد، اما وقتی
که ديگر هيچ کسی در خاموشیِ خانه
خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خويش را نمی‌ديد.

حالا ديگر دير است
من نامِ کوچه‌های بسياری را از ياد برده‌ام
نشانی خانه‌های بسياری را از ياد برده‌ام
و اسامی آسان نزديکترين کسان را ...!
راستی آيا به همين دليلِ ساده نيست
که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد؟!

اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند،
فرض که هيچ نامه‌ای هم به مقصد نرسيد،
فرض که بعضی از اينجا دور،
حتی نان از سفره و کلمه از کتاب،
شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته‌اند،
با روياهامان چه می‌کنند؟!

راستی مگر نشانی ما همان کوچه ی پیچک پوش دریا نبود؟
پس من اینجا چه می کنم؟
پس این چند چراغ شکسته چه می خواهند؟

باز عابران، همان عابرانِ خسته‌ی هميشگی بودند
باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و
شهر، همان شهر ساکتِ ساليان ...!

ها ری‌را، می‌دانم
حالا می‌دانم همه‌ی ما
جوری غريب ادامه‌ی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريه‌ايم.
گريه در گريه، خنده به شوق،
نوش! نوش ... لاجرعه‌ی ليالی!
در جمع من و اين بُغضِ بی‌قرار، ...! (بعضی قسمتهای متن به دلخواه تغییر داده شده)

پ.ن.چرا نمی فهمند؟
پ.ن. پس من اینجا چه می کنم؟... نه! نوش نه! نوش نه! ... با رویاهایم چه می کنند؟

لینک | ئه‌سرين | January 31, 2006 11:51 AM | نظر (19)| كافه
 
»» یاد بود

مینویسیم برای دوستی .. که فراموش نکنیم روزی دوست بودیم .. منتظر نوشته های قشنگت تو این جا هستیم... حمید - محمد

لینک | ئه‌سرين | January 25, 2006 09:05 AM | نظر (5)| هرچی
 
»» No face, No name

همه چی شلوغ پلوغه و قاطی پاتی! حرفهام يادم ميره چی به چيه،‌ همه جا دارم همه چی ياداشت می کنم! اصلا يادم نيست چيا می خواستم بنويسم!به قول مجيد سوته دلان: تو سرم عینهون ِ بازار آهنگراست!

لينک هول هولی: آهنگ جديد داريوش! وقت ندارم فرمتش رو عوض کنم!(اين که تازه آلبوم داده بود بيرون)
يه سری لينک بود که بذارم!‌ وقت ندارم پيداشون کنم بعدا سر فرصت!

شروع کردن برای کار تو زمينه ای که ادعات ميشه دوست داری بعد اين همه سال سوزوندن وقت، يک کمی انرژی زيادی می خواد! ما که شروع کرديم تا ببينيم چی ميشه!
فعلا همينا تا رفع مشکلات!


پ.ن. حالا که لالم خواندي، پس خودت هم نمی خواد بخونی

-----
EXTENDED BODY:

لینک | ئه‌سرين | January 17, 2006 10:26 AM | نظر (16)| هرچی
 
»» خرده جنايتهای زن و شوهری

گفته بودم دلم تئاتر میکائیل شهرستانی می خواد نه؟

خرده جنايتهای زن و شوهری- نويسنده: اريک امانوئل اشميت - کارگردان: سهراب سليمی - بازيگران: ميکائيل شهرستانی: ژيل - افسانه ماهيان: ليزا.

عرض شود که دیالوگهاش معرکه بود، نمی نویسم چون قراره برم نمایشنامه رو بخرم و از رو اون می نویسم اینجا و هنوز وقت هست برای ديدنش، حتما ببینیدش! بازی شهرستانی که عالیه، با اون صدای معرکه اش که وقتی داد میزنه تمام ابهت صداش میشینه تو تنت! بازی افسانه ماهیان هم خوب بود، نسبت به زنهای دیگه که بازیشون رو دیده بودم این انصافا معرکه بود!

یه روز وقتی به آدم می چسبه که پای خوبی واسه دیوونه بازی داشته باشی! آذر هم که باشه دیگه تکمیل! آذر در حال بالا پایین پریدن و خوندن بگو بگو کدوم خیابووووووونه(بچه ام نصفش رو یاد نگرفت، معتاد نشه از غصه؟) و در حال قایم شدن از دست خاله دوستش و من از سرما در حال قندیل بستن و دست و پای یخ زده؛ وسط بحث پست مدرنیسم ، گزارشی که دیر میرسه واسه چاپ، چای و کرانچی و نون سنگک داغ با یه قالب پنیر و دوتا دختر گشنه رو سکوهای جلو تئاتر شهر، خنده های وسط خیابون، درختا و شعرهای وحشتناک تنهای عزیز نسین و ....

جای دوستایی که نیومدن و نشد بیان و خودشونو زدن به سرماخوردگی خالی، فکر کنم هفته دیگه به هوای ملکه مادر بازم برم، هرکی پایه است بگه! عکس نتونستم بگیرم چون ناجوانمردانه آذر و Q منو کشیدن که رو پله ها بشینم و از ولو شدن کف زمین طبق معمول خودداری کنم که دلمان سوخت کله آدما جلو چشممان بود،(نشستن کف زمین اون جلو این مزیت رو داره که کاملا صدا و تصویر رو حس می کنی، چرا شما خوشتون نمیاد؟) خب البته اعلام کردن که عکس نگيريد و بعد آقای بغل دستی همچين نگاه کرد که روم نشد! دوستای آذر هم که یهو پیداشون شد و بلیط نداشتن و یکیشون از کارگردان بلیط گرفت و کرد هم بود و کلی هم گفت که من کاملا ظاهر و رفتار یک دختر کرد رو دارم هم خیلی خوب بودند حتی اون دوستش که سهم سنگک و پنیر Q رو قبل اومدنش خورد و هیچی نذاشت بمونه و ما چقدر خودمون رو زجر کش کردخ بودیم که سهمش رو نخوریم!

جهت اطلاع: جمعه ای که گذشت بر حسب اتفاق از رادیو شنیدم تولد ژاندارک بوده! یه هفته قبلش هم یه قسمتی از فیلمش رو شبکه چهار اشاره ای نشون داد! همینجوری فقط خواستم گفته باشم!

پ.ن. یه وقتایی دلت می خواد آدما.... (جمله امو بعدا تموم می کنم)
پ.ن. وقتی که نصف شب تنها داری برمی گردی خونتون، خیابونارو پشت سر میذاری با رد لحظه هایی که دارن. وقتی همه اش صدای قفل دری که آذر خوند تو گوشته!
پ.ن. ما خیس می شویم و چترها برای عابران قفس می سازند. (صابر)

لینک | ئه‌سرين | January 9, 2006 01:50 PM | نظر (18)| كافه
 
»» بودن يا نبودن.... اصلا هم مسئله ای نيست!

نمی دونم شما راجع به مرگ و مردن چقدر فکر می کنيد! من شخصا خودم خيلی بهش فکر می کنم، نه اينکه آرزوی مردن داشته باشم و يا دلم بخواد بميرم يا از زندگی بيزار باشم و... ولی فکر کردن راجع بهش از اون مسائليه که هيچ وقت نتونستم جلوش رو بگيرم و اين مسئله از وقتی خودم رو شناختم و يادمه باهام همراه بوده! گاهی وقتها شرايطی پيش اومده که فکر کردم فاصله ام با مرگ کم شده و تو تمام اون لحظات حتی يک ذره هم ترس نداشتم!‌نمی دونم شايد يا خيلی جديش نگرفتم يا شايد واقعا شرايطی که برام پيش اومده اونقدر حاد نبوده. تنها موردی که يادمه اينه که چندسال پيش برای يه مشکلی بايد عمل می شدم، يادم هست تنها نگرانيم جمع و جور کردن کارهام بود و اينکه سعی کنم چيزی رو هوا نمونه! و يک مسئله مهم اينکه همه اش دارم فکر می کنم ناخودآگاه دارم از خودم خاطره می سازم و ميذارم تو هرچيزی! حتی همين خنديدن!‌ اينجاست که ياد اون حرکت دست به سمت بالا که کوندرا تو جاودانگی ميگه ميفتم! دوست ندارم اينا بمونه!‌ يعنی وقتی تموم ميشه بايد تموم شه، همه چيش! خوب يا بدش رو نمی دونم به هرحال که شرايط نشون ميده خاطرات بد هم داشتم برای ديگران! هنوز هم از مردن نمی ترسم! شايد واسه همینه که اينقدر خيلی کارهارو بی کله انجام ميدم، چون فکر می کنم مردن يا زنده موندن اونقدر مهم نيست که از خيلی از کارها چشم پوشی کنم! به هرحال تا جائيکه در شرايطش- گيرم خيلی پيش پا افتاده - قرار گرفتم همين چيزی بودم که ميگم! حالا تا وقتی که زمانش برسه...
اين همه حرف زدم فقط واسه اين که بهونه گير آوردم تا از مردن بگم، اون هم به خاطر يک بوسه کوچولو! زيادی کش دار و کُند، و زيادی اشاره به نشانه و کليشه! البته نسبت به اون چيزی که شنيده بودم خيلی هم بد نبود! يه چيز خيلی لوسی که تو فيلم بود اين که عزرائيل(هديه تهرانی سابق) با لباس سفيد برای يکی ظاهر می شد و با لباس سياه برای يکی ديگه! نماد خوب و بد که ديگه حال آدم بد ميشه با اين صحنه های نخ نما!
جمع دخترونه خيلی خوبی بود، خيلی خوش گذشت! بازم معذرت که دير رسيدم و مکس رو از دست داديم تا کلی بخنديم! و تشکر بابت تمام هماهنگيها:)

رفتم تماشای آتشبازي، باران آمد، باروتها نم کشيد(ابراهيم گلستان)

توضيح: جان من به اين جمله و اسم و فاميل اين بشر دقت کنيد! چقدر دوست دارم هماهنگی اين سه با هم رو!

لینک | ئه‌سرين | January 6, 2006 12:50 AM | نظر (6)| هرچی