آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: پريشان گوئيهای يک ذهن بيمار! - 11/24/05
 پست بعدی: بودن يا نبودن.... اصلا هم مسئله ای نيست! - 01/ 6/06

»» با دل خونين لب خندان بياور همچو جام

دلم قاطی پاتی نوشتن و شعرهای اين مدلی نوشتن و خل بازی می خواد!


ساده است نوازش سگي ولگرد
شاهد آن بودن كه چگونه زير غلتكي فرو مي رود و گفتن كه : "سگ من نبود"
ساده است ستايش گلي ، چيدنش و از ياد بردن
كه گلدان را آب بايد داد
ساده است بهره جويي از انسان
دوست داشتنش بدون احساس عشقي
او را بخود وانهادن و گفتن كه : " ديگر نمي شناسمش"
ساده است لغزشهاي خود را شناختن
با ديگران زيستن به حساب ايشان و گفتن كه : "من اينچنينم"
ساده است كه چگونه مي زيي
باري زيستن سخت ساده است
و پيچيده نيز هم!

پ.ن. خوب موندن چقدر سخت شده! قبلنا راحتتر بود، اينقدر سخت نبود!
پ.ن. نه، ديگه فيلم هندی و اين شامورتی بازيا هم جوابگو نيست انگار!
پ.ن.حُسن ختام ِانقلابم علیه تو، پایین کشیدن ِ تندیس ات است از میدان ِویران ِشهر ِسوخته ی ِ گذشته ام!( از جناب همزاد که گفته لينک ندم) [ته جمله بودها! ايول همزاد]

ئه‌سرين | December 10, 2005 01:03 PM | نظر (8)| هرچی
 
نظرات:
Yaloosh : December 11, 2005 12:10 PM

ممنون بابت لینکت. هوس فیلم هندی کردم!!! با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام ...


سمن : December 11, 2005 11:50 AM

هيچی ندارم جز اينکه من بدتر از توام:((


نوشین 17 : December 11, 2005 11:41 AM

آخ آخ اين شعر واقعا برام دوست داشتنی همين بيتی که اول نوشتت هست پدرم هروقت که پريشون ومستاصلم اينو برام ميخونه «بادل خونين لب خندان بياور همچو جام.. نی گرت زخمی رسد آيی چو چنگ اندر خروش»


Yaloosh : December 11, 2005 11:20 AM

آي این قاطی نوشتن حالی ميده...


معصومه : December 11, 2005 08:50 AM

چيه؟ چرا اينقدر پکر می زنی؟ بدخواه مدخواه داری بگو ها! بائوباب چيزی گفته؟


عروسک زشت : December 10, 2005 10:37 PM

چند سال پیش شعری با این مضمون خوندم . سروده مارگوت بیگل بود . نمیدونم این اونه یا نه . چون فقط مفهمومش توی ذهنم مونده . اما خیلی از جملاتش همینا بودن . شعر دیگه ای هم داره : .... امروز به تمامی از آن توست ..... 24 ساعت تمام . آنقدر وقت هست که روزی بزرگ شود ..... اما وقتی این شعر رو خوندم نگاهی به خودم کردم و دیدم پیکان اتهام نهفته توی این شعر ، به سمت منم هست : (( ساده است بهره جويي از انسان . دوست داشتنش بدون احساس عشقي و او را بخود وانهادن و گفتن كه : " ديگر نمي شناسمش" )) . نمیدونم شما و بقیه هم به این موضوع فکر کردید که شاید روی سخنش با شما هم باشه یا نه ؟ گاهی چنان از خودمون غفلت میکنیم که اگر مشخصات دقیق خودمون رو توی قالب انسان دیگه ای ببینیم ، ازش متنفر میشیم .


Pooneh : December 10, 2005 08:38 PM

خيلی زيبا بود . مخصوصا الان که به شدت به اين شعر نياز داشتم :ساده است بهره جويي از انسان دوست داشتنش بدون احساس عشقي او را بخود وانهادن و گفتن كه : " ديگر نمي شناسمش"


Q : December 10, 2005 03:05 PM

خيلی عجيبه. اشعار اين مارگوت بيکل با کمال سادگيش شاهکاره. البته نبايد ترجمه خوبش رو هم از ياد ببريم