|
دلم قاطی پاتی نوشتن و شعرهای اين مدلی نوشتن و خل بازی می خواد!
ساده است نوازش سگي ولگرد
شاهد آن بودن كه چگونه زير غلتكي فرو مي رود و گفتن كه : "سگ من نبود"
ساده است ستايش گلي ، چيدنش و از ياد بردن
كه گلدان را آب بايد داد
ساده است بهره جويي از انسان
دوست داشتنش بدون احساس عشقي
او را بخود وانهادن و گفتن كه : " ديگر نمي شناسمش"
ساده است لغزشهاي خود را شناختن
با ديگران زيستن به حساب ايشان و گفتن كه : "من اينچنينم"
ساده است كه چگونه مي زيي
باري زيستن سخت ساده است
و پيچيده نيز هم!
پ.ن. خوب موندن چقدر سخت شده! قبلنا راحتتر بود، اينقدر سخت نبود!
پ.ن. نه، ديگه فيلم هندی و اين شامورتی بازيا هم جوابگو نيست انگار!
پ.ن.حُسن ختام ِانقلابم علیه تو، پایین کشیدن ِ تندیس ات است از میدان ِویران ِشهر ِسوخته ی ِ گذشته ام!( از جناب همزاد که گفته لينک ندم) [ته جمله بودها! ايول همزاد]
|