صفحه
ی اصلی
پست
قبلی: برای آينده! شايد دور، شايد نزديک! - 10/30/05
پست
بعدی: قالب جديد- تشکر و کلی احساسات خوب ديگه - 11/20/05
|
»» ... از بر ما نقل مکن
|
|
پنج سالش بوده، مثل اينکه دريچه قلبش گشاد بوده وقت می گيرن ببرنش عمل! وسط عمل، اونم قلب! بچه به هوش مياد و ....! به همين راحتی که من نوشتم و شما خونديد سر يه عمل جراحی که قرار بود بچه مردم سالم بشه مرد! آخر شبی فقط مونده بود زار بزنه (که حتم دارم قبلش گريه کرده بود) می گفت: اينقدر خوشگل بود، به من می گفت تو دوست پسر منی! بهش می گفتم سوسيس!...آخه آدم مزخرف، دکتر محترم! يکی بگه شماها داريد اونجا چه غلطی می کنيد آخه؟ باباجان اين جون ملت تو دستتون، مردم بچه بزرگ نمی کنن که شما خنگ بازی در بياريد بزنيد بکشيدشون! خير سرتون اومدين درمون باشيد نه قاتل که. خودم می دونم انسان جايزالخطاست! ولی آخه به اين بزرگي؟ يعنی تو واقعا نمی دونستی که چقدر بايد داروی بيهوشی تزريق کني؟ آخه اگه نمی دوني، شما بيخود می کنی به خودت اجازه می دی بری تو اتاق عمل! تو که فکر می کنی عرضه دکتر شدن نداری بيخود می کنی می ری درسش رو می خونی! د ِ تو که معلوم نيست اصلا چی خوندی تو دانشگاه بيخود می کنی اون مدرک لعنتی ات رو قاب می گيری می زنی بالا سرت! آخه اگه دنبال پول جمع کردنی از دکتر شدن شما بيخود می کنی می ری با جون مردم بازی کنی منت هم سرشون بذاری تونستم رفتم پزشکی! آخه حماقت تا کجا؟ من نمی دونم مادر و پدر اون کوچولو چکار کردن ولی در حال حاضر دلم می خواد يه چاقو بردارم دستت رو باهاش خراش بدم بگم ببين دردش چطوره که یه بچه ۵ ساله وقتی دارن رو قلبش کار می کنن يهو به هوش مياد! من که کنار نشستم، ببين اون خانواده بدبخت چی دارن می کشن! ای لعنت به هرچی آدم........(به دليل عصبانيت نويسنده، باقيش حذف شد)
عجيب بود، تمام مسيرها رو رفته بودم مونده بود اينجا و يه مسير ديگه. وقتی نشستم تو ماشين و رفتم نه ناراحت بودم، نه خوشحال! يه چيزی ته دلم بود شايد خاطره! چه روزايی که اين مسير رو نرفتم! چه شيطنتها که نکردم! عوض شده بود، نه خيلی مشهود ولی اونقدر که فهميدم ديگه جای ما اونجا نيست. همچين تاريکيو که ديدم انگار اصلا اون روزا نبوده، انگار اصلا من اونجا نبودم! مثل قصه زيبای خفته انگار يهو همه خوابيدن و گرد گذشت زمان نشسته رو همه چي، اونقدر که همه جا به خرابه تبديل شده! راه که می رفتم، نگاه که می کردم انگار شبح خودم عين من اونورا می چرخيد، آماده می شد اذيت کنه، می خنديد و بچه هارو که می ديد ذوق می کرد. دو سه نفری که جلوی در ايستاده بودن رو که ديدم فکر کردم ااا٬ بچه ها، هنوز عين قبل وايميسن! فکر کردم بايد بايستم يه گوشه تا صحبتشون تموم شه بعد بريم، نگاه که کردم ديدم همه شون غريبه اند! هيچکس رو نمی شناختم! وقتی بر می گشتم ناراحت نبودم، يه چيزی ته دلم بود شايد خاطره، و يه لبخند بابت يادآوری روزهای خوب، هرچند خوبيش فقط در همون روزها بوده باشه و الآن بابت تموم اون روزها حرص می خورم! به هرحال در بدست آوردن اون روزها ممنونم! تشکر برای اينکه بهم امکان تجربه رو دادي، و امکان اينکه تو اون سن با همچين محيطهايی آشنا بشم، نه الآن! گيرم با يادآوريش احساس حماقت هم کنم! متشکرم
پ.ن. مَتَن يه جوون ۱۸ساله ی آنارشيست
پ.ن.شاید نشه همه چیز رو با پول خرید ، ولی میشه همه چیز رو به پول فروخت ... *
پ.ن. جوک اين روزها: نازنين جای تو خاليست....
پ.ن. کاش لااقل دلم به حالت می سوخت! اين نفرت، اين نفرت....
|
|
|
ئهسرين |
November 15, 2005 08:48 AM |
نظر (14)|
هرچی
|
|
|
نظرات:
Yaloosh :
November 20, 2005 11:03 AM
خيلی ناراحت کنندس...خدا بهشون صبر بده...
حمید :
November 20, 2005 08:36 AM
متاسفم براشون .....تو هم زياد خودتو ناراحت نکن ..متاسفانه خيلی از مسائل پيش مياد ...که ما حتی نمی فهميم ....خدايشان بيامرزد...
نوشین :
November 19, 2005 09:49 PM
افسوس :( خدابهشون صبر بده فکر ميکنی زن عمو ودختر عموی مرحومم که چه جوری سر زايمان از دنيا رفتن به همين سادگی به سادگی يه سهل انگاری احمقانه
ترنم :
November 19, 2005 01:14 AM
دلم كرفت:(..راستي مرسي عيد تو هم مبارك(با يك ماه تاخير:))..من اين شنبه نه اون شنبه دارم ميرم..اكر حوس كانكرو يا كوالا كردي بكو از اونجا برات ييشتاز كنم :))
بهشاد :
November 17, 2005 04:04 AM
مگه قضيه لاله و لادن يادتون رفته با اون همه دکتر و متخصص نبود تو اتاق عمل ........... حتی نتونستند يکيشون رو زنده نگه دارند ..........چه برسه به دکترای ما که دانش و سوادشون هم از اونا کمتره....منم واقعا متاسفم برای دکترای اين مملکت و .....خدا هم به اون خانواده صبر بده
عبدالصابر کاکایی :
November 16, 2005 11:37 AM
سلام.من هم يه دوست داشتم که تازه ازدواج کرده بود و خانمش هم باردار بود.برای عمل صفرا می برنش اتاق عمل که اشتباهی يه تيکه از کبدش رو می برن و بعد از يه هفته فوت می کنه.دايی ام همينطوريا فوت کرد.بعضی از دکترا قاتلای هزاره ی سومند.
Pooneh :
November 16, 2005 11:22 AM
YE MOALEM DASHTIM MIGOFT ENSAN MOMKEN OL KHATAST VALI JOLO KHEILI KHATA HA RO MISHE GEREFT , HICHVAGHT HAM JAIEZ NIST KE KHATA KONE , BALKE EMKANE KHATA HAST.
فافا :
November 16, 2005 12:18 AM
اين اشتباه ها تو همه جا پيش می ياد ولی من که داشتم مطلب می خوندم احساس کردم دارن قلب مب رو هم عمل می کنن (الخير فی ما وقع)
سمن :
November 15, 2005 10:42 PM
نمی دونم میشه بگم قسمت يا نه در صورتيکه ميدونم دکتر مقصر بوده وسهل انگاری کرده...واااای امون از اون خاطره ها... با همه تلخيشون بازم به دل ميشينن. راستی اون محيطی که توصیف کردی کجا بود؟:))
بائوباب :
November 15, 2005 02:11 PM
مگه من دستم به تو نرسه. آخه تو چه قدر .... خيلی چشمت شوره.
محمد :
November 15, 2005 12:26 PM
درسته نمی شه همه چيز رو به گردن دکتر انداخت...يه حادثه ای هم شبيه اين برای يکی از فاميلای نزديکمون اتفاق افتاد...شايد به خاطر همين چيزا بود که هيچ وقت علاقه ا به ژزشک شدن نداشتم. مسئوليت فوق العاده سنگينيه
هاله :
November 15, 2005 11:16 AM
ئهسرین جان، آمده بودم احوالپرسیات ولی خیلی حالام گرفته شد با خوندن این مطلب. خداوند برای هیچ پدر و مادری نخواد. اونا دیگه کجا میتونن این مصیبت رو فراموش بکنن؟ اه.
معصومه :
November 15, 2005 10:30 AM
راستش معتقدم خدا هر چیزی رو که از نظر ما ممکنه، غیر ممکن بیاد ، قادره انجام بده. حالا فرض کنیم که دکتره مثل همیشه عمل کرده باشه و داروی بیهوشی رو درست طبق استاندارد همیشگی اش استفاده کرده ،ولی با این حال این اتفاق افتاده .در این وضعیت ، اسمش رو چی می ذاری؟ بازم این حادثه رو تقصیر دکترا می اندازی؟ من می گم خواست خدا این بود و این یه آزمایش الهی برای والدین و حتی شاید پزشک اون بچه بوده. در هر حال برای خانواده اون بچه آرزوی صبر دارم.
ard :
November 15, 2005 10:07 AM
سلام/ خوب شايد قسمتش اين بوده / به قول بعضی ها دکترا وسيله اند/ موفق باشی
|