آرشیو ماهانه:
. September 2008
. August 2008
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: قالب جديد- تشکر و کلی احساسات خوب ديگه - 11/20/05
 پست بعدی: پريشان گوئيهای يک ذهن بيمار! - 11/24/05

»» تئاتر بی حيوان

از اولش هم که موضوع اپیزودهارو خوندم گفتم به نظرم مناسب یک تئاتر نیست و بیشتر به درد چاپ به عنوان داستان کوتاه می خوره. کلا 3اپیزود بود : مرغ دریایی، تراژدی، U.S.A . هرکدوم از داستنها به صورت مجزا اتفاق می افتاد همه شون هم در باره روابط آدمها با هم بود که با یک کمی هم طنز همراه شده بود.(يه جوری بود در کل ولی بد نبود، ولی هنوز هم می گم يکی منو ببره تئاتر ميکائيل شهرستانی)
مرغ دریایی: داستان گفتگوی دو مرد در آرایشگاهِ که یکیشون سعی داره دیگری رو از دست عادتهای روزمره زندگی نجات بده و بهش بگه که می تونه آرایشگر نباشه و به چیزهایی که فرارتر از زندگی الآنش برسه و مثل پرنده آزاد پرواز کنه و آرایشگر که دلش می خواد با مرد همراهی کنه و این وسط حواسش به حفظ مشتریها هم هست تا بتونه مخارج زندگیش رو تامین کنه. به نظرم کل داستان یه جور تشابه غریبی داشت با دونکیشوت و سانچو پانزا وقتی که دونکیشوت سانچو رو مجاب به همراهی می کرد.
تراژدی: داستان یک زن و شوهر هست که به دیدن نمایش فِدر که خواهر زنِ مرد بازی کرده میرن، در حالیکه مرد در تمام طول مدت نمایش از خواهر زن و بازیش و خود نمایش در عذاب بوده و همسرش درانتها اصرار داره که مرد به خواهرش تبریک بگه و اون امنتاع می کنه و در انتها با یادآوری خاطرات قدیم که مربوط به روز ازدواج زن و مرد هست و بعد از اینکه مرد به تشابه عجیبی بین همسرش و خواهرش می رسه او رو ترک می کنه و میره!
U.S.A مربوط به دو دوسته که یکی علاقه داره دیگری رو به اسم باب صدا کنه و دیگر از این اسم بیزاره چون سالها قبل یکی از عموهاش به نام باب نسبت به رئیس جمهور وقت لینکلن بی احترامی انجام میده که از اون به بعد این اسم در خانواده تحریم میشه در حالیکه مرد حس می کنه مثل عمو بابش تمایل به انجام همون عمل رو نسبت به رئیس جمهور حال حاضر داره!(بیشتر از اینش قابل توضیح نیست یه جورایی)
بازی رضا بابک و داود رشیدی خوب بود ولی نه عالی بجز در همون اپیزود آخر. بازی لادن مستوفی رو در اپیزود تراژدی اصلا خوشم نیومد. در عوض بازی مجید جوزانی در نقش همسر زن عالی بود. یه صحنه هایی رو خیلی عالی درآورده بود. خصوصا اونجایی که زن سعی می کنه حس حسادت مرد رو تحریک کنه و میزان دوست داشتن اون رو بسنجه و مرد در حالیکه به نقطه ای نامعلوم خیره شده به جواب سوالهای زن که مدام می پرسه یعنی برای تو مهم نیست که من تو رو ترک کنم و برم جواب میده: نه!
در کل با اینکه قرار بود در میان ابرهارو ببینیم و بلیط گیرمون نیومد، نوشین نتونست بیاد به تئاتر و فقط تونست تا قبل شروع تئاتر باهامون باشه، Q قصد داشت دودرمون کنه و یه جور یه بلیط در میان ابرها گیر بیاره و ما رو دور بزنه و به دلایلی مجبور شد از این عمل شنیع دوری کنه، دوست خوبمون که پنجشنبه قبلش کلی به زحمت افتاد تا بره بلیط پیش فروش بخره و گفته بودند که پیش فروش نمی کنند، یک کم برنامه رو بهم زد ولی همین دور هم جمع شدن خصوصا اینکه ملکه مادر ما هم تشریف داشتند و معصومه هم بالاخره با چندتا از بچه های ما آشنا شد و از همه جالبتر که بالاخره رئیس الکتاب رو دیدم و چقدر خوشحال شدم از دیدن این دوست گل که ایشالله یواش یواش قرارهای بیشتر ببینیمش به همراه بقیه دوستان که یا نتونستند بیان و یا اونقدر فرصت نبود تا بهشون اطلاع بدیم.
یک نکته خیلی مهم این وسط این بود که: خدائی حال می کنید ملکه مادر به این شارژی که دست منم از پشت بسته؟ نه جان من؟(بگو ماشالله)
چندتا از عکسهای دو اپیزود تراژدی و U.S.A که یواشکی انداختم رو می تونيد اینجا ببینید(چرا سر سانتاکروز عکس نگرفتيم آخه؟). یه خورده هم معصومه با موبایل فیلم گرفت که چون طبق معمول که هرکی با من بیاد تالار چهارسو مجبوره بیاد ردیف جلوی جلو رو زمین بشینه کادر بندیش بین زمین و آسمون بود و گاهی چندتا بازیگر هم توش به چشم میخورن.
در هرحال ممنون از همه که اومدید، ببخشید اگه زمینش سرد بود و پاهاتون خواب رفت، ولی واقعا اون جلو یه مزه دیگه دار. تشکر اختصاصی از مسئول تهيه بليط که چه پنجشنبه و چه يکشنبه به زحمت افتاد برای تهيه بليط:) و ممنون سمن جانم که تونستی برنامت رو جور کنی و بيايی. بچه هایی هم که نتونستن بیان، فرصت نشد خبرشون کنیم يا ايران نبودن ایشالله سری بعد جبران می کنیم. و اين وسط جای رضا و پويا واقعا خالی بود!

پ.ن.ما در طول تاریخ معاصرمان به دست کم چهار الی پنج عباس (نسخه وطنی ِ باب) احتیاج داشته ایم (مربوط به همين تئاتر! نام و وبلاگ نويسنده محفوظ)
پ.ن.آسمان شهرم نمی بارد ، سالهاست که دعا کرده ام و نباریده است . امروز برای چشمهایم نماز باران خواندم .... *
پ.ن.چلّه چهل ساله شد/و ما در بهمن فراموش/هزار آغوشم ارزانیت/هزار آغوش خاموش (باز هم نام و وبلاگ محفوظ)

ئه‌سرين | November 21, 2005 11:07 PM | نظر (16)| كافه
 
نظرات:
عبدالصابر کاکایی : November 23, 2005 11:54 AM

نسلام.هنوز ايلامم.می خوام کنار صفحه لينک بدم.دستت درد نکناد.


حمید : November 23, 2005 10:32 AM

نا ؟ دوست جديد ؟ حالتون چطوره صنم خانوم ....راستی صنم خانوم شرمنده که ديگه زنگ نزدم ....اين نشد ..يه چيزی همينجوری خودم گذاشتم..اونم استاتیک ..فعلا ...اينها هم سرشون گرمه ...اين بابايی هم باهاشون قرار داد داشتن داره سر ميدونتشون ... خوب شما ها خوبين ...در ضمن به معصومه هم بگين و من چند تا تروريست استخدام کردم که بيان وکيشنش ...ها..


Pooneh : November 23, 2005 10:19 AM

نجای ما خالی !!!


عبدالصابر کاکایی : November 23, 2005 10:08 AM

سلايم.چه خبل؟(تو کامنتات اينقد شيطونی زياده که لهجه مون عوض ميشه)تئاتر خوش گذشت.راستی از سازمان چه خبر؟يه خبرايی هست فکر کنم.من که هنوز سر کارم.حکايت اينجا همون حکايت جهنم ايرانی هاست.راستی من بلت نيستم به دوستام لينک بدم.به من ياد وده /ياد زور.


Q : November 23, 2005 12:01 AM

نع! دو نقطه دی!


سمن : November 22, 2005 11:29 PM

ْQ تو وبلاگ داری ! نه؟؟؟؟؟


Q : November 22, 2005 07:37 PM

یادم رفت بقیه اشو بگم: یاح یاح یاح!


Q : November 22, 2005 07:37 PM

صنم! تو خدایی. خود خدا!


dost20 : November 22, 2005 05:08 PM

سلام مبارکه ... به مبارکی ... پاینده باشید . بدرود .


آوات : November 22, 2005 10:58 AM

آی ئه‌سرين جان خوش به حالت، واسه خودت کیف کن :) در ضمن قالب جدید خیلی خوب شده، آی از دست اون بنفش و زرد راحت شدیم :))


سمن : November 22, 2005 09:45 AM

ْQ حرف داری بيا به خودم بگو! واسطه نمی پذيرم!


سمن : November 22, 2005 09:45 AM

يه بار ديگه هم بگی صنم اون وقت.....!(بقيه اش رو اينجا نمیشه گفت)


معصومه : November 22, 2005 08:29 AM

خيلی عالی بود. با اينکه بر عکس شما از تئاتر خوشم اومد. چون ترجيح می دم هنر تئاتر رو همون قدر که باعث لذتم می شه بپذيرم و با نقد نمايشنامه و بازی بازيگرا از لذتی که بردم نکاهم. در ضمن خيلی دوستای خوبی داری. خوشحالم که باهاشون آشنا شدم. ايشالا بازم تو قرار مدارای بعدی ببينمشون.


Q : November 22, 2005 02:02 AM

يه جوری ميگن انگار که من از اعماق تهم (!) با اين کتاب متابام لاو زدم!. نه بابا از اين خبرا نيست...در ضمن جيگيليکس! چرا تو اين صنمو (همان سمن سابق :ی ) توجيهش نکردی؟


سمن : November 22, 2005 01:41 AM

راستی تبريک ميگم به خودمون که Q رو تونستيم از درس خوندن بندازيم و بکشونيم تئاتر!ايشالله زودتر دکتراتو بگيری و راحتمون کنی از این همه درس خوندن!


سمن : November 22, 2005 01:30 AM

واای واای خيلی خوش گذشت!دوست جونهای عزيزX: رو ديديم و آشنا شديم.بسی مشعوف گشتمی!ايشالله مادر خانومی عزيز هميشه سر زنده و سرشار از انرژی باشن:) اما من در ميان ابرها ميخوام! اغفالم کردين!:((