آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: چيزی نظير آتش در جانم - 10/22/05
 پست بعدی: ... از بر ما نقل مکن - 11/15/05

»» برای آينده! شايد دور، شايد نزديک!

يک کم اين پست زيادی خصوصيه! يعنی بيشتر برای اين که يادم بمونه چه دسته گلی به آب دادم! و واسه يادداشت برای بعدهاست! شرمنده!
دسته گل به آب دادنهای من خيلی زياده! يعنی هرچند وقت يه بار يه دسته گل خيلی بزرگ به آب می دم که اثراتش تا مدتهای مديد می مونه! ‌ولی اين يکی واقعا فاجعه بود! يعنی يه جورايی بخوای بهش نگاه کنی فاجعه نيستا، اتفاقه! ولی خب ديگه بسته به ديد هرکس يه جوره! موضوع اينه که شايد اين دسته گل چند وقت ديگه اصلا يه چيز عادی بشه و کسی هم يا متوجه نشه يا حتی اگه فهميد اونقدر براش مهم نباشه که الآن من يه خورده نگرانشم! ولی در کل نه وحشتناک که باعث نگرانيه!‌ ساده ترين و صادقانه ترين توضيحی که می تونم الآن بدم اينه که به عمد نبود، و واقعا واقعا هيچ کسی درش دخيل نبود جز خود خنگم که يه لحظه حواسم نبود و انگار کن که يه لحظه فاز و نول رو قاطی کرده باشم زدم تقريبا همه چيو سوزوندم! می دونی حالا نه همه چی! يعنی به اين وحشتناکی هم نيست ولی خب به هرحال فکر می کنم يه زمانی برای انجام کارها مجبورم بهش رجوع کنم که احتمالا با فاجعه روبرو بشم!‌ دروغ چرا بعد از اينکه زدم همه چيو منفجر کردم وقتی متوجه اهميت قضيه شدم(يعنی همين يکی دو ماه پيش) ۲۴ساعت تموم بيدار نشسته بودم و تو شوک بودم که چجوری اين يکيو درست کنم؟(با اينکه اون همه مدت از روش گذشته بود ولی وحشتناک يهو احساس ضعف کردم وقتی فهمديم ممکنه کسی ازش ضرر بينه و خدارو شکر که نديد!) الآن هم فقط از روش گذشتم با اين طرز فکر که خب چکار کنم اونم بعد اين همه سال از گذشتنش و حالا که يهو رفتم سراغ رزومه های قديمی و يادم افتاده بشينم غصه اش رو بخورم ؟ اگه درست شدنی بود که درست می شد! حالا بذار اون موقع که بهش احتياج دارم برسه بعد يه فکر به حالش می کنم ديگه! فقط خوشحالم که هيچ کس تا به حال ذی نفع اين ماجرا نبوده که ضرر کنه و اميدوارم که بعدا هم، نه من و نه هيچکس ديگه ای ضرر نبينن از اين جريان!

* گمونم بهتره خودم برم ژاندارک رو بخرم به خودم هديه بدم تا دير نشده! بعضی چيزا فقط واسه همون موقع لازمند نه بعد!

پ.ن. دقيقا حالا می فهمم چرا بهم می گفن اسکارلت اوهارا ! واسه اين که اسکارلتی فکر می کنم:"فردا که بياد بهش فکر ميکنم!"
پ.ن. چگونه بخوانمت، که نه بغض شوی و نه خشم؟!

نظرات:



Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 1:20
فرار.............لو داد خودشو.......بمب کنترل از راه دور کار گذاشته، کنترلشم گم کرده!


سمن: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 1:46
Q ! عمق فاجعه اينجاست که يادش نيست خود بمب رو کجا گذاشته!راستی چطوری Q جان؟؟؟


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 1:55
از احوالپرسياتون! مشغولم. شما چه خبر از آشپزخونه!


laminda: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 1:57
يه کتاب فهيمه رحيمی بايد برای اينQ بگیرم. یکی مال نسرین ثامنی هم برای سمن. اگرم پولم کفاف داد یک جنس دوم برای ئه سرین


سمن: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:4
Q جان! يکاوه رو گذاشتم دم بکشه. هنوز فروجاو و شلمين جا نيفتاده!يه کم بايد صبر کنی.


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:6
حيف اينجا صنم (!) خانوم ميان ميرن وگرنه ميدونستم چه جواب دندان شکنی به اين لاميندای روانی بدهم


سمن: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:16
Q:! غذا می خواستی.آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:25
با من صنما دل يک دله کن D:


سمن: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:26
نمی خوام!


سمن: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:26
بذار دو روز بگذره بعد منو اينقدر زجرکش کن!


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:26
)):


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:27
ای خدا لعنت نکنه مسبب اين آشنايی رو!!!


سمن: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:28
غذا بی غذا!فردا برو خونه مامانت غذا بخور!


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:28
مگه دعوت نبودن خونه ما؟


سمن: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:29
اگه خيلی ناراحتی همين فردا.....


سمن: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:29
نه خير!با کاری که تو کردی دعوت بی دعوت!خودت برو اونجا .تا يه هفته هم نهار بهت نميدم!


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:29
من بچه ها رو هم می برم با خودم. تازه قانونم با منه


سمن: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:30
بچه هات برای خودت!


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:31
خوب شد خونه رو به اسمت نکردم


سمن: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:32
خونه ای که به اسم خودم بود و مال خودم بود رو خوب شد به اسمم نکردی؟؟؟


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:34
بالاخره...حقت همينه....کسی که به بخت خودش لگد بزنه عاقبتش همينه که ميبينی. تازه آخر سگ کشی ش هم مونده ((=


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:35
کارت آخرمو هنوز رو نکردم بیچاره


سمن: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:35
بخت؟کدوم بخت؟تازه میخوام بفهمم بخت یعنی چی!


سمن: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:36
من دو تا کارت دارم!


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:36
اصلا من از همون اولشم تو رو نمیخواستم. مامانت اینا منو انداختن تو رودرواسی


سمن: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:37
تازه یادت نره مسبب آشنایی طرف منه! میدونی که من و ئه سرین به هم سازیم و ...


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:37
اه؟ کدومشون خوشگتره؟


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:38
خودتو او طرف آشنایت :ی (دیگه دارم واسه خودم کتک میخرم)


سمن: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:39
بازم کم آوردی مامان منو پیش کشیدی؟


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:39
ياح ياح ياح. (محض تجدید روحیه)


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:40
اگه پامو بند نکرده بودن الان وزیری، وکیلی، دکتری، مهندسی، چیزی شده بودم واسه خودم


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:41
چه جوریه که شما به خودتون حق میدین که راجع به دوستای من هرچی دلتون می خواد بگین؟


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:42
می بینم که نبرد داره مغلوبه میشه


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:43
ترک زمین ۳ بر ۰ (جهت اطلاع فقط)


سمن:
سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:44
هی به مامانم گفتم اين فينگيله.گفتن عيب نداره تو بزرگش می کنی! آخرش منو خون به جيگر کرد و بزرگ نشد.زودتر برو که امشبو بايد تو کوچه بگذرونی! من می خوام برم بخوابم!


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:45
شما مثه اینه نه بکس دیدن تو زندگی تون نه کشتی! من تا سه شمردم. ضربه فنی!!!


سمن: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:46
کسی پیدا نشده منو ضربه فنی کنه!بپا آقا پسر!:))


سمن: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:47
بگیر که اومد!!!!!


سمن: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:48
یاح یاح! ناک اوت شدی!دیگه پاشو برو!


Q:: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:48
جا خالی! حا تو نوش جون کن. بیهوشیه راحتی را برای شما آرزومندیم!


سمن:
سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:50
در ضمن!ضربه فنی تا ۱۰ هستش نه ۳!دیدی هنوز فینگیلی!


Faraz_sh: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:50
agha in ja comment dooni weblong in weblog nevis parishan goo hast ya dadgah khanevadeh ??? baba bazanin ab sard :D Donya doroozeh ;) Digeh arzi nist ......


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:50
داشتم به رفیقام زنگ میزدم ببینم امشب میتونم یه جایی آویزون شم. همه پیچوندن منو. مجبور شدم بیام التماس! منو میبخشی (ببیندگان محترم! به عید فطر نزدیک می شویم)


سمن: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:51
من سر حالم! هاهاها!بگیر که قابلمه اومد!

Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:52
واسه ضعیفه ها ۳ تاست!


سمن: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:52
فقط به خاطر گل روی فراز می بخشمت! امشب رو میذارم خونه بخوابی!اما از فردا خونه مامانت اینا!


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:54
خاااااااااپش پش پش ( من که تو را پله خوابم رفته) دلت نمیسوزه برام بیرحم؟


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:56
راستی ما امشب مهمون داریم. غذا سوووووووخت (اینم یه سکانس پایانی داستان کوتاهی)


سمن: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:56
نشنیدم! به کی گفتی ضعیفه؟اول بیا تو خونه بعد اولدروم بلدروم کن!


سمن: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 2:57
هون تو راه پله بخواب! من ميرم تو رختخوابم!شب بخير! چيزی بگی خودت ميدونی!


Q: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 3:0
Sanam: :(( edame nade begir bekhab// همینو میخواستم. دیگه بای!


pooneh: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 7:44
هورا سوم شدم!!!


معصومه: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 8:43
ئه سرين جان حرف تو حرف افتاده، داشت یادم می رفت بپرسم: حالا بمب رو کجا کار گذاشتی؟ نکنه زیر میز ما باشه؟؟؟!!!! یه خورده فکر کن شاید یادت اومد!!! ببین اگه با رئیس دشمنی داری، چرا می خوای من رو بفرستی هوا؟ ها ها ها(مدل سحرنازی)؟؟؟


ئه سرین سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 8:45
اولا که من افتخار می کنم دوستای به اين باحالی دارم، خدائیش دیگه:) دوماlaminda شما فعلا کتاب منو بخر بی زحمت سمن و Q: باشه بعدا:P سوما پونه عجب کامنتی گذاشته:)) چهارما معصومه جان شفاف سازی کن بابت کلمه رئیس!


معصومه: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 8:47
کاملا روشنه!


رضا (آپدیت بلاگ) : سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 10:5
چرمتهای شمپتهای کته کله! ببین دو روز نبودم در حوزه ی استحفاظی من چه کارهایی که نکردن!!!! این ئه سرینم که فقط گرد نخود میزنه میاد از اینا تعریف میکنه!


yaloosh: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 10:35
اينکه اشکالی نداره..دسته گل به آب دادن يه عالمه خاطره از خودش به جا ميزاره....البته مال تو انگاری يه خورده سنگين بوده....


فافا :سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 10:53
من هر وقت سوتی می دم به این موضوع فکر می کنم که می تونم ازش به عنوان یک خاطره با حال یاد کنم و ازش لذت ببرم پس حالش رو ببر


آزاده: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 11:44
اینجا چه خبره؟!!!! هنوز متنت رو نخوندم!!! داشتم کامنت ها رو میخوندم!!! من بابت کلمه {رئیس} شفاف سازی هستم !


آزاده: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 11:47
unfortunatly من هم از این نوع تفکرات اسکارلت اوهارایی دارم! معمولاً مسایل ناراحت کننده رو به فردا موکول می کنم!


معصومه: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 13:20
به آزاده: سوء تفاهم نشه عزيز! منظور از رئيس ، رئیس در محیط اداره مونه نه شما.


laminda:سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 13:36
رسما اعلام ميکنم که از اسمم سوء استفاده شده.من دو روز اصلا نبودم!حالا ميبينم يکی به اسم من پيغام گذاشته.جالبه!ئه سرين خانم من فراموش نکردم و نمی کنم که کتاب ژاندارک را به شما هديه بدم.خيالتون راحت.وقتی به زودی زيارتتون کردم کتاب رو تقديم می کنم.از خانم يا اقای Q: هم (که فکر ميکنم با اين چيزهايی که اينجا نوشته شده باشه آقا هستند) تشکر ميکنم بابت نسبت دادن کلمه روانی به بنده!اما عزيز جان! اون کسی که پيغام گذاشته من نبودم!ميتونی بيشتر هم بد و بيراه بگی.


حمید: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 16:44
اگه انسان اين چيز هارو فراموش نميکرد الان دنيا ۸/۶ ميليارد افسرده و چه بسا ديونه زنجيزی داشت....پس سعی نکن که يادت بمونه ....(خل ميشی ميمونی رو دست بابات ها ..) بعدم انسان صرف انسان بودنش گاهی وقتها نا خواسته به ديگران ضربه ميزنه ..کاملا ناخواسته ..تو هم يه انسانی اين هم يه ويژگيته ...بس باهاش کنار بيا تا کلنجار ...موفق باشی دوست خوب...


laminda:سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 20:47
من چند تا همزاد دارم؟


harry potter: سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 22:56
خداييش خيلي گند زدي )):


عبدالصابر : پنجشنبه، 10 آذر 1384، ساعت 12:9
سلام.اون دسته گلی که به آب دادی چيه؟ببينم رفيق حريری رو تو کشتی؟!


بهشاد: پنجشنبه، 10 آذر 1384، ساعت 18:36
از قديم گفتن انسان جايز الخطاست پس تو هم از اين امر استثنا نيستی که دسته گل به اب ندی ( حضرت آدم هم اشتباه کرد چه برسه به من و تو ....) بعدش هم اينکه خيلی خوبه که ادم اشتباهش رو قبول کنه براش بشينه يک روز فکر کنه و عذاب وجدان داشته باشه ....من به همچين دوستی که برای کار اشتباهش عذاب وجدان ميگيره و از خدا می خواد برای کسی دردسر درست نشه افتخار می کنم ..... :))


ئه‌سرين | October 30, 2005 12:07 AM | نظر (0)| هرچی