آرشیو ماهانه:
. September 2008
. August 2008
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: بازی اتو استاپ - 09/22/05
 پست بعدی: برای آينده! شايد دور، شايد نزديک! - 10/30/05

»» چيزی نظير آتش در جانم

می دوني، اول هر فصل که می رسه، بايد بايستم جلو يه سری چيزا که از اون ته ته های سرم ميخوان بيان جلو! بايد بزنمشون برن اون ته ته ها تا رسوب کنن!‌ اول اين فصل اگه پاييز باشه و سرد بشه و ماه رمضون هم باشه ...! واقعا دلم ميخواد برای يکی دو روز هم که شده سرم رو با خيال راحت بذارم رو بالش. که تا ميام سرم رو برگردونم قيافه آدما نياد تو ذهنم، فکر فردا و زندگی نياد تو سرم،‌ گذشته اذيتم نکنه، نگران حال و آينده نباشم، دلم نگيره از حماقتهامون، سر درد نگيرم از ماجرايی که هيچ ربطی به من نداره و هی به خودم نگم که به من چه؟

کلی عوض شديم ها!‌ از اونجا ميگم که چند روز پيش آرشيو خوندم، آرشيو روزايی که با آوات سر حقوق زنان مطلب می نوشتيم و شوان قرار بود تو جشن پيروزيمون چوپی بگيره و هيوا هم يکی از ببعيهای شوان رو قرض بگيره!روزايی که چه کامنت هايی ميذاشتيم برا هم! نمی دونم چقدر موفق بوديم و اصلا بوديم يا نه،‌ ولی فکر می کنم راهی که اومدم؛ بد،‌ سخت، ناراحت کننده، گاهی پر از نفرت و به طرز وحشتناکی تنها بودم!‌ نتيجه اش البته، ای بدک نبوده و خب بابتش هزينه هم دادم حتی به قيمت قسمتی از روزهای زندگيم. تنها چيزی که آزار ميده اينه که هنوز نمی تونم درک کنم آدما چرا اينقدر خود خودشون رو يادشون ميره؟! هوا باز سرد شد که


ببين، چه برفی نشسته روی نازک خيالی ِ‌ هرچه دور و درخت!
چه مکث سپيدي،
که من راه بروم، بماند جهان
خیره به خودش سرد.
ترک کنم آن همه که او سبز می شد
با پرندگان و فصل.
پُر از تلاطم این همه رو به رو
این همه خانه های خاموش
که در حزن دامنه سکوت شده اند،
کجا بروم؟
کجا بروم که دست ِ یک پرنده
پر از نور و شوق کودکی باشد؟
... کجا بروم که خدا حتا
برای خودش بگردد رها
دور شود حتا، در کوچه ای، یا بیابانی از تکرار آیه های خودش در فصل
و من پر از تلاطم این همه رو به رو
بیایم راه را نشان بدم
که خدا بازگردد به جای خودش در من، در تو، در شهر.
... پر از تلاطم این همه رو به رو، پشت سر،

بگو کجا بروم!؟ (هيوا مسيح)

اين هم از آپ ديت! ديگه چي؟ (به خاطر امکان بروز برداشت اشتباه از امکان عدم حضور اينجانب جمله دوم حذف شد)

پ.ن. يه جای Blue هست که جولی به اوليوير ميگه: "می بينی؟ منم عين همه زنهای ديگه ام،‌... حالا ديگه ازم متنفر شدي!..." همون!
پ.ن.شايد بشود گفت نه واقعا دلتنگم ، نه واقعا تنها، تنها گاهي دلم بي قراري مي كند . *
پ.ن. گمونم به رو نياورديم! "-:

ئه‌سرين | October 22, 2005 09:55 AM | نظر (14)| هرچی
 
نظرات:
نسیم بهار : November 5, 2005 12:33 AM

سلام دختر کردی ... خوبی؟! عيد شما هم مبارک .باور کن من کم و بيش به شما سر زدم و يادداشت هاتونا مطالعه کردم فقط يادداشت براتون ننوشتم.دفعه قبل که اومدم و اين يادداشتت را خوندم ياد اون زمانی افتادم که برای مطالب "حقوق زنان" يادداشت می نوشتم،راستي يادم افتاد اون يادداشتت كه قرار گذاشته بوديد با همكاران بريد بيرون ناهار بخوريد و بعضي از خانم ها همسراشون گفته بودنند كه من هم بيام؟ و بعضي هم گفته بودند كه مردهاي همكار باهاتون نياند!.خيلي جالب بود و كلي هم اون روز خنديدم البته اين يادداشتت مستقم به حقوق زنان مربوط نبود.برات آرزوي شادي و موفقيت مي كنم.


بائوباب : November 1, 2005 12:13 AM

آدم حسابی. می‌خوای آهنگ نذاری. نذار. چرا ريلش رو می‌ذاری. راه می‌ره رو اعصاب. يا آهنگ بذار يا پلير رو حذف کن دفعه بعد فحش می‌دم. درضمن به روز کنی هم بد نيست.


dost20 : October 30, 2005 11:13 AM

سلام .... باز ممنون از بابت همه چيز ... ولی خداييش اين شعر خيلی عالی بود .... من که سر گيجه گرفتم ... پاينده باشيد . بدرود .


سمن : October 29, 2005 01:07 AM

ببخشد يه سوال فنی داشتم.چرا تعداد متن رو کردی يک؟بابا قبليها رو حال نداريم از آرشيو بخونيم.برشون گردون.لااقل ۵ تا بذار.ایــــش!


هماد : October 27, 2005 03:56 PM

حالا که آهنگ نداريد، ما هم وبلاگتون رو نمی خونيم تا بريم خريد و برگرديم!!!... بعد که برگشتيم می خونيمش.


سمن : October 25, 2005 12:58 AM

اونايی که خود خودشون رو يادشون ميره بالاخره يه روز حالا دير يا زود بازم خودشونو پيدا می کنن.البته انشالله!آخی!چه دلم شوان خواست:( دل تنگوليده شدم براش:(( زود هم برگرد بنويس!


آوات : October 24, 2005 01:28 PM

آی گفتی ای گفتی


Yaloosh : October 24, 2005 01:04 PM

خوندن آرشيو قديمی خيلی پر خاطره اس....


معصومه : October 23, 2005 11:40 AM

بازم تو که حال و هوات عوض شد و تونستی آپديت کنی. من که انگار قسمم دادن که آپ نکنم. نمی دونم چرا اينطوری شدم. تا دلت هم بخواد سوژه واسه نوشتن دارم ولی حسش نيست. راستی می گم که حالا که خونم حلال شده بهتر نيست زندگيمونو از يک نواختی در بياريم:))


Q : October 23, 2005 02:14 AM

يه راه ديگه اش اينه که محکم بزنی به پيشونيت! در ضمن پکيدم از خنده وقتی اين "آهنگ نداریم" رو دیدم!


ilia : October 22, 2005 09:18 PM

کجا می روی وقتی خدا هم برای خود نمی گردد رها؟


pooneh : October 22, 2005 09:09 PM

سفيد و قرمز را ديدم ولی آبی را هنوز گير نياوردم ...وادارم کردی برم بگردم دنبالش . اينم يکی ديگه ( منظورم مشترک ها بود ) ..حالا خواستی بری برو ..ولی من يکی دلم برات تنگ ميشه


نگاه : October 22, 2005 04:34 PM

سلام. خوبی؟ چه خبر؟ من هم از همون دعاها که در کامنت قبلی خواسته ميخوام :) يادت نره !!


بائوباب : October 22, 2005 12:29 PM

صلوات به به اسرين خانم. تولد دوباره مبارک. نمرديم و بعد از يک ماه از خودت مطلب در وکردی. بالاخره خوشحالم که علايم حيات رويت شد. هرچند دپرسی!!! آقا در اين شبها از همگی التماس 2a+x دارم. اين ايكسش يعني اينكه نگيد دعا كرديم جمعي (مخصوص می‌خوام) طالعات و عبادات همگی قبول