|
می دوني، اول هر فصل که می رسه، بايد بايستم جلو يه سری چيزا که از اون ته ته های سرم ميخوان بيان جلو! بايد بزنمشون برن اون ته ته ها تا رسوب کنن! اول اين فصل اگه پاييز باشه و سرد بشه و ماه رمضون هم باشه ...! واقعا دلم ميخواد برای يکی دو روز هم که شده سرم رو با خيال راحت بذارم رو بالش. که تا ميام سرم رو برگردونم قيافه آدما نياد تو ذهنم، فکر فردا و زندگی نياد تو سرم، گذشته اذيتم نکنه، نگران حال و آينده نباشم، دلم نگيره از حماقتهامون، سر درد نگيرم از ماجرايی که هيچ ربطی به من نداره و هی به خودم نگم که به من چه؟
کلی عوض شديم ها! از اونجا ميگم که چند روز پيش آرشيو خوندم، آرشيو روزايی که با آوات سر حقوق زنان مطلب می نوشتيم و شوان قرار بود تو جشن پيروزيمون چوپی بگيره و هيوا هم يکی از ببعيهای شوان رو قرض بگيره!روزايی که چه کامنت هايی ميذاشتيم برا هم! نمی دونم چقدر موفق بوديم و اصلا بوديم يا نه، ولی فکر می کنم راهی که اومدم؛ بد، سخت، ناراحت کننده، گاهی پر از نفرت و به طرز وحشتناکی تنها بودم! نتيجه اش البته، ای بدک نبوده و خب بابتش هزينه هم دادم حتی به قيمت قسمتی از روزهای زندگيم. تنها چيزی که آزار ميده اينه که هنوز نمی تونم درک کنم آدما چرا اينقدر خود خودشون رو يادشون ميره؟! هوا باز سرد شد که
ببين، چه برفی نشسته روی نازک خيالی ِ هرچه دور و درخت!
چه مکث سپيدي،
که من راه بروم، بماند جهان
خیره به خودش سرد.
ترک کنم آن همه که او سبز می شد
با پرندگان و فصل.
پُر از تلاطم این همه رو به رو
این همه خانه های خاموش
که در حزن دامنه سکوت شده اند،
کجا بروم؟
کجا بروم که دست ِ یک پرنده
پر از نور و شوق کودکی باشد؟
... کجا بروم که خدا حتا
برای خودش بگردد رها
دور شود حتا، در کوچه ای، یا بیابانی از تکرار آیه های خودش در فصل
و من پر از تلاطم این همه رو به رو
بیایم راه را نشان بدم
که خدا بازگردد به جای خودش در من، در تو، در شهر.
... پر از تلاطم این همه رو به رو، پشت سر،
بگو کجا بروم!؟ (هيوا مسيح)
اين هم از آپ ديت! ديگه چي؟ (به خاطر امکان بروز برداشت اشتباه از امکان عدم حضور اينجانب جمله دوم حذف شد)
پ.ن. يه جای Blue هست که جولی به اوليوير ميگه: "می بينی؟ منم عين همه زنهای ديگه ام،... حالا ديگه ازم متنفر شدي!..." همون!
پ.ن.شايد بشود گفت نه واقعا دلتنگم ، نه واقعا تنها، تنها گاهي دلم بي قراري مي كند . *
پ.ن. گمونم به رو نياورديم! "-:
|