صفحه
ی اصلی
پست
قبلی: آنگونه ام كه خواب قبولم نمي كند - 07/15/05
پست
بعدی: بازی اتو استاپ - 09/22/05
|
»» دورم و همينجايم
|
|
میتونی دو ساعت تموم بشینی لب ساحل و زل بزنی به دریا و غروب دریا و بعد ببینی به هیچی فکر نکردی، یعنی فکر کردی ولی همه چی با هم و اونقدر قاطی که هیچکدوم نتیجه ای نداشته. میتونی نگاه کنی به موجهای دریا و فکرکنی باز کدوم آبی ای* به حرف بوسلمه* گوش نداده که اینقدر خشمگین شده؟ که داره آب دریاهارو به هم می کوبه؟
سخن کوتاه، عکسهارو اگه دوست دارید ببینید: قلعه شنی ساخت من و داداش بزرگه – کتابهای خیس شده من - پروانه ها - گلهای ديدنی- نخل و خرماهای نارس و باقی: 1 – 2 – 3 – 4 – 5 – 6 – 7 – 8 – 9 – ۱۰- ۱۱- و یک فیلم 11ثانیه ای از دریا(AVI حجم ۱.۱۸MB)
میتونی یک ساعت بشینی پای تلفن با یه دوست قدیمی حرف بزنی و بعد بری یه دوست قدیمی دیگه رو ببینی. بخندی و بگه چرا؟ و باز بخندی. میتونی خوشحال بشی از موفقیتهاشون و دعا کنی خوب بمونه. میتونی لذت ببری با اینکه نیستی، که حتی از پارسال هم کمرنگ تر بودی و مسیر کوتاه تاریک رو مشت کنی و برگردی. میتونی خوشحال بشی از اینکه یه عالمه دوست داری که عزیزند برات و لبخند بزنی وقتی هنوز سراغت رو میگیرن حتی وقتی ازت چیزی نمیخوان. میتونی هزارتا اتفاق خوب رو ببینی...!
میتونی با این همه اون سمندر توی گلوت رو نگه داری تا نپره بیرون و نگاه کنی تو چشم آدما و بخندی و فکر کنی چرا تموم نمیشه؟!
*آبی يا همون پری دريايی و بوسلمه يه جورايی سلطان درياها (به احتمال زياد به باور عده ای از اهالی ساحل نشين جنوب ايران)که تو کتاب اهل غرق منيرو روانی پور ازشون ياد ميشه!
پ.ن. هي غر ميزد:«من نسکافه ميخوام. من نسکافه ميخوام.» اما در واقع دل اش گرفته بود! *
پ.ن. بشين چار کلوم با هم حرف بزنيم دلمون واشه... *
پ.ن. حافظه رنج است و سنگینی. فراموشی اما سبکی ست و مرگ همان فراموشی بزرگ است(نام و وبلاگ نويسنده محفوظ است)
)
|
|
|
ئهسرين |
September 16, 2005 04:47 PM |
نظر (10)|
هرچی
|
|
|
نظرات:
آوات :
September 21, 2005 01:41 PM
دوربین رو بده یکی از خودت هم عکس بگيره :)) بعدشم ایشاله اون تست رو خودت بکن بعداً ئهسرین جون من قصد خودکشی ندارم:)
Kimiyagar :
September 20, 2005 09:09 AM
سلام ...خیلی عالی بود ..خیلی ...کیف کردم ... تازه شدی..نه ؟ راستی چرا منو نبردی...چقدر دلم میخواست باشم ...چقدر نیاز دارم ..به دریا ..به بی کران...قلعه هم خوشگل بود ! آدم یاد حسن صباح میافتاد ...شوخی کردم ...خوب راستی اون کتابا جی بودن ؟
حمید :
September 19, 2005 10:55 AM
ADSL دارری فکر ميکنی ۱ مگ چيزی نيست ديگه ...خوشبحالت......
حمید :
September 19, 2005 10:52 AM
سلام اومدم شما رو با کسب در آمد ار اينترنت آشنا ککنم ......چيز شرمنده من چند روزه هی فاطی ميکنم ... به به چشم دلمون روشن ......به به ...سمن خانوم کاملا با شما موافقم ....
dost20 :
September 18, 2005 04:41 PM
شششششلام .... سفر بخير .... هميشه به گشت ... فقط با اين قسمتش موافقم ... حافظه رنج است و سنگينی .... بدرود .
Yaloosh :
September 18, 2005 09:28 AM
ئسرين جان آره همون طرفای حافظه....خيابون نوفل لوشاتو......آدرس دقيقش رو بايد بگيرم چون تو يه کوچه باريک و بی نام و نشونه.....
بائوباب :
September 17, 2005 11:02 AM
ايول
Yaloosh :
September 17, 2005 09:34 AM
شمال خوش گذشت؟.....
سمن :
September 16, 2005 11:15 PM
با کی صحبت کردی يک ساعت؟؟؟؟چرا منو در جريان نذاشتی؟اگه اين بار برديمت تفريحات سالم؟امـــــــا چيزه! خيلی دوست دارم! خيلــــــــــــــي!اما قربون صدقه ات نميرم:))
نگاه :
September 16, 2005 12:20 PM
سفر به خير ! خوش گذروندی؟ عجب قلعه ای ساختی ! به قول امروزيها ايول !! :))
|