آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی
 ماه قبل: July 2005
 ماه بعدی: October 2005

آرشیو ماه: September 2005


»» بازی اتو استاپ

به طرز وحشتناکی از نوشته های ميلان کوندرا لذت می برم. يه بار ديگه هم شايد اينو گفته باشم که نوشته هاش عين زندگی می مونه. يعنی همچين دل و روده يه رابطه، يه زندگي، يه برخورد، يه احساس، يه فکر يا هرچيز ديگه رو برات می شکافه و رشته رشته می کنه که آدم کيف می کنه. يکی از اين داستانهای معرکه اش از نظر من "بازی اتو استاپ" از مجموعه ی "عشقهای خنده دار" هستش. يه دختر و پسری برای تعطيلات راهی يه شهر ديگه ميشند. دختر از تيپهای خجالتی و معمولی و پسر هم از تيپهايی که ظاهرا دختر فکر ميکنه به خاطر ساده بودنش ممکنه اونو ول کنه و بره سمت دخترهای خوش سر و زبون و جيگولی:P خلاصه اينکه تو مسير که توقف می کنن سر يک بازی و شوخی دختر ميره تو جلد يه دختر جاده ای که ميخواد اتو استاپ بزنه(فعل رو درست استفاده کردم؟) و پسر هم ميره تو جلد پسری که دخترهارو سوار ميکرده. نکته جالب اينجاست که هردو با لج بازی به بازی ادامه ميدن درحاليکه دلشون ميخواد طرف مقابل هرچه زودتر به جلد خودش برگرده. از يه طرف دختر فکر میکنه تو اين جلد بمونه بهتره چون پسر از اين تيپ دخترها خوشش مياد و از طرفی پسر دلش ميخواد دوستش به حالت سادگی و معصوم بودن قبلش برگرده و در عين حال با رفتار دختر يه اين نتيجه ميرسه که اون هم عين همه دخترهای ديگه ی اتواستاپی(تشبيه ديگه پيدا نکردم) هستش و داره خود واقعيش رو نشون ميده و يواش يواش ازش دور ميشه و اين دور شدن هی از طرف هردو بيشتر ميشه! این وسط چیزی که مهم نمایش نوشتاری احساسات درونی هرکدوم از اینها تو این بازیه و صدای درونی این دو نفر که میخوان به آدمی که قبلا بودن برگردند.
فکر می کنم اگه یه نفر بخواد یک کم بیشتر راجع به روابط انسانها بدونه - حتی برای زندگی عادی خودش- باید یه سری به کتابهای کوندرا بزنه. اما یکی عین من هم که به عالم و آدم گیر میده باید یه خورده حواسش جمع باشه چون به اندازه کافی نکته داره که به آدما بیشتر گیر بده!

پ.ن. ...انتهای بوالهوسی های کودکانه ام
نگاه گريزان کسی ست
که ناگزير روزها را
به دلخوشی های زودگذر خوش است
و به ناخوشی های ناگهان
خاموش.... *
پ.ن. خروس زری پيرهن پری رو يادتونه؟ قسمت اول - قسمت دوم
پ.ن. يه چيزی گم کردم يادم نيست چی و کِی و کجا! نديديد؟

لینک | ئه‌سرين | September 22, 2005 03:06 AM | نظر (11)| هرچی
 
»» دورم و همينجايم

میتونی دو ساعت تموم بشینی لب ساحل و زل بزنی به دریا و غروب دریا و بعد ببینی به هیچی فکر نکردی، یعنی فکر کردی ولی همه چی با هم و اونقدر قاطی که هیچکدوم نتیجه ای نداشته. میتونی نگاه کنی به موجهای دریا و فکرکنی باز کدوم آبی ای* به حرف بوسلمه* گوش نداده که اینقدر خشمگین شده؟ که داره آب دریاهارو به هم می کوبه؟
سخن کوتاه، عکسهارو اگه دوست دارید ببینید: قلعه شنی ساخت من و داداش بزرگه – کتابهای خیس شده من - پروانه ها - گلهای ديدنی- نخل و خرماهای نارس و باقی: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 ۱۰- ۱۱- و یک فیلم 11ثانیه ای از دریا(AVI حجم ۱.۱۸MB)
میتونی یک ساعت بشینی پای تلفن با یه دوست قدیمی حرف بزنی و بعد بری یه دوست قدیمی دیگه رو ببینی. بخندی و بگه چرا؟ و باز بخندی. میتونی خوشحال بشی از موفقیتهاشون و دعا کنی خوب بمونه. میتونی لذت ببری با اینکه نیستی، که حتی از پارسال هم کمرنگ تر بودی و مسیر کوتاه تاریک رو مشت کنی و برگردی. میتونی خوشحال بشی از اینکه یه عالمه دوست داری که عزیزند برات و لبخند بزنی وقتی هنوز سراغت رو میگیرن حتی وقتی ازت چیزی نمیخوان. میتونی هزارتا اتفاق خوب رو ببینی...!
میتونی با این همه اون سمندر توی گلوت رو نگه داری تا نپره بیرون و نگاه کنی تو چشم آدما و بخندی و فکر کنی چرا تموم نمیشه؟!
*آبی يا همون پری دريايی و بوسلمه يه جورايی سلطان درياها (به احتمال زياد به باور عده ای از اهالی ساحل نشين جنوب ايران)که تو کتاب اهل غرق منيرو روانی پور ازشون ياد ميشه!

پ.ن. هي غر ميزد:«من نسکافه ميخوام. من نسکافه ميخوام.» اما در واقع دل اش گرفته بود! *
پ.ن. بشين چار کلوم با هم حرف بزنيم دلمون واشه... *
پ.ن. حافظه رنج است و سنگینی. فراموشی اما سبکی ست و مرگ همان فراموشی بزرگ است(نام و وبلاگ نويسنده محفوظ است)
)

لینک | ئه‌سرين | September 16, 2005 04:47 PM | نظر (10)| هرچی