|
به طرز وحشتناکی از نوشته های ميلان کوندرا لذت می برم. يه بار ديگه هم شايد اينو گفته باشم که نوشته هاش عين زندگی می مونه. يعنی همچين دل و روده يه رابطه، يه زندگي، يه برخورد، يه احساس، يه فکر يا هرچيز ديگه رو برات می شکافه و رشته رشته می کنه که آدم کيف می کنه. يکی از اين داستانهای معرکه اش از نظر من "بازی اتو استاپ" از مجموعه ی "عشقهای خنده دار" هستش. يه دختر و پسری برای تعطيلات راهی يه شهر ديگه ميشند. دختر از تيپهای خجالتی و معمولی و پسر هم از تيپهايی که ظاهرا دختر فکر ميکنه به خاطر ساده بودنش ممکنه اونو ول کنه و بره سمت دخترهای خوش سر و زبون و جيگولی:P خلاصه اينکه تو مسير که توقف می کنن سر يک بازی و شوخی دختر ميره تو جلد يه دختر جاده ای که ميخواد اتو استاپ بزنه(فعل رو درست استفاده کردم؟) و پسر هم ميره تو جلد پسری که دخترهارو سوار ميکرده. نکته جالب اينجاست که هردو با لج بازی به بازی ادامه ميدن درحاليکه دلشون ميخواد طرف مقابل هرچه زودتر به جلد خودش برگرده. از يه طرف دختر فکر میکنه تو اين جلد بمونه بهتره چون پسر از اين تيپ دخترها خوشش مياد و از طرفی پسر دلش ميخواد دوستش به حالت سادگی و معصوم بودن قبلش برگرده و در عين حال با رفتار دختر يه اين نتيجه ميرسه که اون هم عين همه دخترهای ديگه ی اتواستاپی(تشبيه ديگه پيدا نکردم) هستش و داره خود واقعيش رو نشون ميده و يواش يواش ازش دور ميشه و اين دور شدن هی از طرف هردو بيشتر ميشه! این وسط چیزی که مهم نمایش نوشتاری احساسات درونی هرکدوم از اینها تو این بازیه و صدای درونی این دو نفر که میخوان به آدمی که قبلا بودن برگردند.
فکر می کنم اگه یه نفر بخواد یک کم بیشتر راجع به روابط انسانها بدونه - حتی برای زندگی عادی خودش- باید یه سری به کتابهای کوندرا بزنه. اما یکی عین من هم که به عالم و آدم گیر میده باید یه خورده حواسش جمع باشه چون به اندازه کافی نکته داره که به آدما بیشتر گیر بده!
پ.ن. ...انتهای بوالهوسی های کودکانه ام
نگاه گريزان کسی ست
که ناگزير روزها را
به دلخوشی های زودگذر خوش است
و به ناخوشی های ناگهان
خاموش.... *
پ.ن. خروس زری پيرهن پری رو يادتونه؟ قسمت اول - قسمت دوم
پ.ن. يه چيزی گم کردم يادم نيست چی و کِی و کجا! نديديد؟
|