آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
 پست قبلی: - 05/11/05
 پست بعدی: آنگونه ام كه خواب قبولم نمي كند - 07/15/05

»» سانتا کروز (يا "هيچ کس نميتونه جز اون زندگی که براش مقدر شده رو زندگی کنه")

آماده میشم، راه میفتم تو خیابون درحالیکه می دونم " گذشته هارو نباید زنده کرد، هیچ چیز نباید تکرار بشه" با اینحال راه میفتم تو مسیری که باد میاد و منتظرم که بارون بزنه ، سوت میزنم، روی جدولها راه میرم و فکر می کنم" التهاب قبل از مرگ حتما چیز قشنگیه" و شال سفید من انگار که داره صحنه های تکراری می بینه . توی سالن صداست و موسیقی و بازی زیبای میکائیل شهرستانی که فقط به همین خاطره که اومدم، که حاضر شدم برای بار دوم هم برم به دیدن نمایش . حضوری که محکم و پراقتداره و مسلط. موسیقی زیبا، حرکات پر انرژی، صداهای کوبنده و محکم و حرکتهای حسی عالی. جایی که پلگرن از الویرا میخواد که بمونه و باهاش به جزایر هاوایی بره، جایی که اسم ویولا رو می شنوه و تلو تلو میخوره ، جایی که پلگرن می فهمه ویولا دختر خودشه و با چشم دنبالش می کنه تا بره به استقبال پدر دروغین، جایی که الویرا از خوابی حرف می زنه که همیشه می بینه و میدونه عاقبت همه آینده اش ترک کردن پلگرن هست و موندن اون با سرهنگ، جایی که... تئاتری که کمترین ایرادهارو داشت و از بهترین موسیقی استفاده می کرد. صدای موسیقی سعید ذهنی با فریادهای پلگرن که حاضر به زمینی شدن نیست و دریا رو انتخاب می کنه، با حرکت های عصبی الویرا و آرامش سرهنگ و نگاه گنگ ویولا.
سانتاکروز مثل همه داستهای دیگه است. داستان آدمهایی که "همدیگرو دوست دارن ، بدون شک... ولی همدیگرو ترک می کنن، اونم بدون شک..." داستان پلگرن هست که سفر، رسیدن به دنیای جدید رو به ازدواج با الویرا ترجیح میده در حالی که در تمام طول زندگی بعد از جداییش آرزوی دیدن دوباره الویرا رو داره. داستان الویراست که یه جای مستحکم میخواد برای زندگی، مثل تمام زنان عاشق دیگه و حاضر نیست پلگرن رو در مسیرش همراهی کنه در حالیکه در آینده بچه اش، بچه او و پلگرن هست. داستان سرهنگ که عاشق سفر و ماجراجوییست ولی عشقش به الویرا اونو پایبند زمین می کنه و با اینکه عملا اون هم مثل الویرا به این عشق وفادار می مونه ولی روحاً در حسرت آخرین قدم برنداشته به سوی کشتیه و جا موندن از کشتی و ازدواج کردن. به همین سادگی. داستان زندگیهایی که هست و خواهد بود. و دیالوگهای ناب نمایشنامه ماکس فریش و البته با ترجمه روان هما روستا:
جایی که الویرا از بچه حرف میزنه تا پلگرن رو منصرف کنه و پلگرن فریاد میزنه:"باید به خاطر بچه خودمو بکشم؟ خودمو دفن کنم که اون زندگی کنه؟"
صحنه ای که الویرا، پلگرن رو متهم به نامردی می کنه که اونو ترک خواهد کرد و پلگرن میگه:"چی فکر کردی؟ كه همینجا ولت می کنم و میرم؟... که مثل یه دزد جیم بشم؟ که فلنگ رو ببندم؟ مثل ماجراجویی که تو براش هیچی نبودی جز یه لیوان شراب که بعد اینکه اونو نوشید جامش رو پرت کنه؟...."
جایی که پلگرن از جدایی حرف می زنه:" تو نمی خواهی با من بیای و من نمی تونم اینجا بمونم، در حالیکه هیچکدوم نمی خواهیم همدیگرو ترک کنیم. هیچکس نمیتونه مارو مجبور به کاری کنه که نمیخواهیم..."
صحنه ای که الویرا تمنای موندن می کنه و از زندگی و خوشبختی میگه :"خوشبختی مارو با ما بیگانه می کنه پلگرن، ضمن اینکه هنوز تو دستامونه..."
صحنه ای که راوی از خوابهای الویرا خبر داره در حالیکه الویرا اونها رو نهی می کنه و سرهنگ بی خبر از شدت علاقه همسرش به ناخدای کشتی دزدی:"فقط برای سرهنگ متاسفم که نمی دونه پشت پیشانی همسر به خواب رفته اش چه می گذره..."
جایی که الویرا یادآوری می کنه که زنها برعکس چیزی که میگن زود فراموش نمي کنن:"هیچ فاصله ای خاطره رو نابود نمی کنه"
جایی که منشی از خاطرات حرف می زنه :"اونچه گذشت، گذشت... شما همینطور سالهارو پس و پیش ورق می زنید، جلو عقب.... کثافت کاریه...."
و صحنه آخر جایی که مکالمه بین پلگرن در حال مرگ هست و الویرای بی خبر:
پلگرن: "... ما درکنار هم بودیم...به فاصله صد قدم از کنار هم می گذشتیم و ... دو انسان.... هردو سالم هر دو زنده ... و ما از کنار هم می گذشتیم ... چه ماجرایی...."
الویرا:"چرا اومدی؟ بعد از هفده سال.... که ما بار دیگه گذشته رو لمس کنیم؟فقط همین؟"
پلگرن: "تو بزرگوار نیستی... تو از می خواهی که حرف بزنم...که دروغ بگم... که خودمو توجیه کنم..... ای کاش می تونستیم همینطور که اینجا نشستیم فقط یک ساعت تمام سکوت کنیم. همین..."
الویرا:"تو حتی نمی دونی چرا اومدی؟"
پلگرن:"نمی تونه برای این باشه که دیگه هیچ خواسته ای نداشته باشم؟.... به خودم گفتم سالها پيش...زمانی دور... روی این کره ی خاکی ما همدیگرو دوست داشتیم، اینجا، در این لحظه، در این مکان، می تونیم به هم سلام کنیم."
الویرا:"چرا سلام کنیم؟"
پلگرن:"چون زندگی کوتاهه"

پ.ن. اونقدر درگير بچه بازيهای زندگی شدم که يادم رفت دلم ميخواسته نمايش آرش کمانگير شهرستانی رو ببينم و نتونستم برم. به همين سادگی. به همين سادگی خاطره شدم:)

ئه‌سرين | May 18, 2005 12:25 AM | نظر (14)| كافه
 
نظرات:
آزاده : May 21, 2005 04:15 PM

سلام ئه سرین جان. دست رو دلم نذار که خونه :(( فکرشو بکن چهارشنبه هفته پیش روز آخر اجرا بود و من رفتم بلیط گرفتم. فکرشو بکن بلیط توی کیفم بود. فکرشو بکن همه برنامه ریزیها رو انجام داده بودم... فکرشو بکن قرار بود یه تئاتر خوب رو تو یه شب خوب ببینم ...............................
میتونی فکرشو بکنی بعدش چی شد؟؟‌ من سانتاکروز رو ندیدم :(((( یکی یه لطفی در حق من کرد که من از نمایش دیدن افتادم................................................................... به خدا خیلی زور داره !!!!!!


پونه : May 21, 2005 04:01 AM

و اما از ديگر نقاط مشترکی که يک دوست با من ممکنه داشته باشه اينه که طرف اهل چی باشه ؟ آها !!آفرین تئاتر.... و اما اومدم اينجا که بگم مرسی از کامنت و راهنماييت .


پونه : May 21, 2005 03:56 AM

آخ جون سيزدهمی شدم


نسیم بهار : May 19, 2005 08:45 PM

سلام ... خوبی؛ زياد اهل نمايش و نقش بازی کردن نيستم !!،هر چند زماني كه دانش آموزبودم خيلي تئاتر بازي كردم!،به نظر من زيباترين قسمت اين پست قسمت آخر بود(اونقدر درگير بچه بازيهای زندگی شدم که ... «اصل زندگي را فراموش كرده ام»)./موفق باشيد


Yas : May 18, 2005 10:23 PM

پی نوشت هات با اينکه خيلی ريزه و سعی کردی اون زير ميرا قايمش کنی ولی به اندازه کل مطلب حرف توش هست....ئه سرين عزيز انسان با خاطراتش زنده است.


رضا : May 18, 2005 08:19 PM

اين بادوماتون چقدر فوق العاده ست! :)


ترنم : May 18, 2005 02:09 PM

مرسي از خبرت ولي با نهايت تاسف براي دلم از ساعت 5 تا 8 كلاس دارم و اونقدر غيبت هام زياده كه اگه نرم احتمالا با لگد ميندازنم بيرون... ولي اون لينكي كه مطلب دادي رو حتما ميخونم . بازم مرسي گلم:)


نوشین : May 18, 2005 10:32 AM

نمايشنامه قشنگی بوده منم بازي شهرستانی رو دوست دارم ولی حيف که فرصت کم است :(


سمن : May 18, 2005 09:56 AM

منم خيلی حرف داشتم درباره اش.اما حيف که بايد برم.


آزاده : May 18, 2005 09:07 AM

سلام:) گلپونه ها چطورن؟؟‌ اتفاقاً منم تصمیم داشتم این نمایش رو ببینم. حالا که نوشته تو رو دیدم مصمم تر شدم. نمیدونی تا کی اجرا داره؟ به هر حال سعی میکنم حتماً برم:)


ئه سرین : May 18, 2005 08:33 AM

ترنم جان اين يه جمله تو نمايشنامه وبد که در تمام طول بازی پررنگ بود و کدام با نوعهای مختلف تکرار می شد. اين نظر من نبود عزيز، جمله ي پررنگ و وجه غالب نمايش بود:)


معصومه : May 18, 2005 08:29 AM

يه جوري نوشتی که آدم دچار حسرت ميشه که نرفته اين تئاتر رو ببينه.


ترنم : May 18, 2005 01:35 AM

خيلي دلم ميخواست منم مي ديدمش....قشنگ نوشته بودي تونستم يه مقدار حسش رو درك كنم.....ولي با اين جمله كه نوشتي(هيچ کس نميتونه جز اون زندگی که براش مقدر شده رو زندگی کنه)اصلا موافق نيستم....به نظر من اون توقعي كه از زندگي داري تو اينكه چه زندگي داشته باشي خيلي اثر داره....من حس ميكنم هر كدوم از ما يه بخش از خدا هستيم با قدرت آفرينش لحظه هاي زندگيمون.....هر چند گاهي خدا برامون قشنگتر از تصوراتمون خلق ميكنه...فقط كافيه ايمان داشته باشيم دوستمون داره و اگه مهربان و بخشنده باشيم هيچوقت تنها مون نميذاره:)


Kimiyagar : May 18, 2005 01:09 AM

عالی نوشتی ...خيلی کيف داشت :) راستی اين نمايشنامش کتاب نشده ؟