آرشیو ماهانه:
. September 2008
. August 2008
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0

صفحه ی اصلی
   پست بعدی: My stupid little life - 04/10/05

»» از او که گفت يار توام ولی نبود يا I'm fine without you

با بچه ها قرار ميذاريم بريم بيرون. يه قرار ناهار بيرون از اداره، سفره خونه سنتي، با بچه های گروه. میگن خبر ميديم. از ناهار که بر می گردن کلی بهم هشدار ميدن الآن اگه بشنوی چی شده غش می کنی از خنده! معصومه می گه می دونی چی شده؟ همسر "س" گفته اگه ميريد هيچکدوم از مردها باهاتون نياد! جمع خانومها بره و بدون مرد. همسر "ل" گفته يه وقت تنها پا نشيد بريد يه همچين جايی ها!‌يکی از مردهای گروه رو هم با خودتون ببريد! همسر اون يکی"ل" گفته خب نميشه منم بيام؟ واقعيت اينه که درسته که خنديدم و سعی کردم به شوخی بگيرم ولی به خود بچه ها هم گفتم که واقعا اين کارها يعنی چي؟ جدا من نمی فهمم يعنی چي؟ همکارهای عزيز من ببخشند. هيچ قصد دخالت و توهين ندارم ولی اين مورد رو خيلی خيلی ديدم حتی در مورد آدمايی که خيلی بهم نزديک بودند. پس لطفا در حالت کلی در نظر بگيريدش و می دونم که زندگی مشترک يعنی از يه سری مسائل گذشتن!‌ ولی مسائل داريم تا مسائل نه؟

واقعا شما آقايون چی فکر کرديد؟ که ما اينقدر دست و پا چلفتی هستيم که نمی تونيم مراقب خودمون بشم؟ که اگه شماها کنار ما باشيد يعنی ما در امانيم و هيچ کس نگاه چپ بهمون نمی کنه؟ خب اگه کسی مريض باشه شما باشی يواشکی نگاه می کنه اگه نباشی هم مياد يه چيزی يم گه و يا جواب می شنوه يا راهش رو ميگيره و ميره ديگه!‌ واقعا چی فکر کرديد آخه؟ که به صرف مرد بودنتون خيلی تواناييها داريد؟ آخه مرد بودن يعنی چي؟ والا به خدا من مردايی رو می شناسم که از سوسک و تاريکی و يه دعوای کوچيک تو خيابون می ترسند و اونوقت باز هم عين همه مردهای ديگه ادعا می کنند کنار زنشون،‌خواهرشون باشند کسی نگاه چپ بهشون نمی کنه. درسته که بودنتون ممکنه يه سری آزارها رو کمتر کنه ولی ديگه نه اينقدر آخه. که چی با مردای گروه بيرون نريد؟ قبل از اينکه اين خانوم همسر شما بشه مگه اين کارها رو نمی کرده؟ به خدا خلاف دين و قرآنی هم که بهش اعتقاد داری نيست اگه همه حد خودشون رو بدونند، که ما هم که می دونيم. اگه اينجور نيست چرا انتخابش کردی که باهاش ازدواج کني؟ به چی شک داري؟ می خواهی بگی من می دونم زنم خوبه، به جامعه اطمينان ندارم؟ آخرش که چي؟ بندازيش تو خونه در رو ۴ قفله کنی روش؟ هی قد مانتوش رو بلندتر کني؟ من دختری رو می شناسم که چادر سر می کنه با مقنعه و مانتو شلوار و دستکش و .... باز هم توی خيابون هزارتا حرف می شنوه و باز همسرش می گه تقصير توئه. چرا لبخند می زنی يا می خندي؟ اين شد زندگي؟ من آدمی رو می شناسم که به همسرش می گفت تو خيابون بلند بلند نخند جلب توجه می کنی و بده و مردم نگاه می کنند و ....!‌خب نگاه کنند!‌ چی ميشه مگه؟ ببينم اگر من اخم کنم، سرم رو بندازم پايين کسی کاری به کارم نداره؟ پس چرا باز تو خيابون حرف می شنوم؟ چرا اينقدر مشکل دار فکر می کنيد؟ ببينم مشکل کجاست؟ از منی که قد مانتوم روی زانوست و دوستش دارم و با اينحال حد خودم رو رعايت می کنم؟ يا اونی که به صرف قد کوتاه مانتوی من هی چشمش ميدوه؟ اگه بلند بپوشم به دستم نگاه نمی کنه؟ اگه دستم رو بپوشونم به صورتم نگاه نمی کنه؟ اگه صورتم رو بپوشونم به شبح داخل پوشش نگاه نمی کنه؟ نگاه، نگاه نه؟ می دونم می شه دلايل به وجود اومدن اشتباه رو کم کرد، ولی آخه مگه تا حالا اين کار رو نکرديم؟ نتيجه اش چی بوده؟ چيو بايد درست کنيم؟ واسه چی بايد تاسف بخوريم؟ به خاطر رفتن چندتا دختر به رستوران سنتی بايد ناراحت بشيم يا به خاطر آدمايی که باعث شديم به موجوداتی منفور تبديل بشن؟ و ما خومون اينارو درست کرديم. ما،‌ زنهايی که ننشستيم حرف بزنيم و خيلی وقتا کوتاه اومديم و گفتيم باشه به خاطر تو اين کار رو می کنم و شما مردايی که فکر نمی کنيد و فقط می خواهيد چيزی باشه که دلخواهتونه! که چی بشه؟ تا کجا پيش ميريد؟ چند سال می تونه دووم بياره؟ اگر دور از چشم تو رفت و به علائقش رسيد چي؟ چرا ما بايد بريم رستوران و اتفاقا "ش" رو هم ببريم که مرده چون از اول قرار بر اين بوده که همه گروه برند و بعد از اون عکس نگيريم؟ هرچند دروغ هم نشد که بگيم "س" به اعتماد همسرش خيانت کرد، چون دقيقا بعد از اينکه ما غذامون تموم شد "ش" اومد و ما فقط نشستيم. چرا بايد دختر فاميل ما که باباش اجازه نمیده با من بايد بيرون به صرف اين که معنی نداره دختر تو سن اون بدون مرد بره بيرون!‌و حالا ما فقط قرار بود بريم يه پيتزا بخوريم و برگرديم، بگه ئه سرين هروقت بابا تهران نبود يواشکی می ريم و بهش نمی گيم ! و من فکر می کنم اين اولين پنهونکاری و خدا باقيش رو به خير کنه! و می شينم به گفتن اينکه نه دختر جان بالاخره بابات رو راضی می کنم! سعی کن بهشون بفهمونی و لااقل يادت باشه به من بگی و هيچوقت از جايی فرار نکن! چرا جلوتر از نوک دماغمون رو نمی بينيم؟ دلخورم؟ بعله! عصبانيم، ناراحتم، رنجيده ام، دلخورم و هزار تا احساس کوفتی ديگه! گاهی وقتی دلم می خواد اينجور مردها رو نفرين کنم می گم اميدوارم زندگی دوباره ای داشته باشد و اين زندگی رو بياد داشته باشید و منتها در کالبد يک زن. اونوقت يک مرد عين خودتون نصيبتون بشه تا بفهميد اين حرفها تکراری و خاله زنکی و کوفتی نيست.

و دلم می خواد بگم که لعنت به شما که قراره کنار همسرتون باشيد و اونو مجبور می کنيد به خاطر دلايل مسخره ای که خودتون و امثال شما ايجاد کردند بايسته و شما همينطور جلو ميريد!( تو اين يه مرود زن و مرد هم نداره) کنار هم بودن الآن بيشتر به يک جوک شبيه تا يک باور! ببينيد کجای کارتون اشتباهه!‌ اگر نگاهی کثيف سمت همسرت، خواهرت، مادرت، دختر فاميلتون مياد،‌يادت باشه تو همون نگاه رو به سمت کس ديگه ای نداشته باشي، تا بلکه اين حلقه جايی قطع شه! معصومه میگه، مگه آزار دارم ازدواج کنم و آزادی خودم رو از دست بدم؟ و من فکر می کنم خيلی بيشتر از مردايی که می شناسم می تونم از خودم مراقبت کنم و خيلی قويتر از اونا هستم! و خوشحالم که من همچين دردسرهايی ندارم و خدا رو شکر می کنم بابتش!:x

پ.ن. از اونجايی که خيلی عصبانيم،‌هرکی اين موارد شاملش نمی شه خودش رو حساب نکنه. هرکی هم بياد بگه همه رو با يه چوب روندی و از اين حرفها خودم می کشمش! حوصله هم نداشتی بخونی الکی وقتت هدر شده به من چه؟ می خواستی نخونی! نامه فدايت شوم که نفرستاده بودم! حرفهام هم تکراريه؟ بذار برو و ديگه اينجا نيا! ‌من هميشه حرفهای تکراری می زنم و هميشه هم در حال غر زدنم! همينه که هست! می تونی نشنوی و نخونی!

ئه‌سرين | April 6, 2005 01:22 AM | نظر (15)| هرچی
 
نظرات:
بنیامین : May 2, 2005 12:20 AM

افکار مغشوشم رو درباره اين نوشته در لينک زير خطاب به شما نوشتم، تونستين خوشحال ميشم بخونيد. http://hezar-dastan.blogspot.com/2005/04/blog-post_30.html#comments


مهناز : April 17, 2005 11:58 AM

بدک نبود. به جز اون توضيح/توجيه پايينش.


نسیم بهار : April 7, 2005 09:26 PM

ضمنا در يادداشتتون چند خطای نوشتاری هست که شايد بد نباشه اصلاح شوند.


نسیم بهار : April 7, 2005 09:24 PM

سلام ... درد دل قشنگی بود. به يه سری حقايق اشاره کردی.يک درد عمومی که از نگرش ها و تفکرات غلط سرچشمه گرفته.ميدونی در زندگی های مشترک بايد دو طرف باهم به يک سری اصول مشترک برسند و در موردشون به تفاهم دست پيدا کنند تا مشکلات بعدی ايجاد نشه.برای اين که به اين شرايط برسيم بايد در جامعه نگرش ها را تغيير داد بايد فرهنگ سازی کردد.بايد همه ياد بگيرند که وظايف خودشون را با حد و مرزهای زندگيشون بدونند و در نهايت به نظر من بايد همگی در همه حال احساس مسئوليت خود را فراموش نکنند. حقيقتا اين را بدون که نميشه در اين مورد يکی را مقصر و ديگری را بی گناه قلمداد کرد . اين يک اصل دو طرفه است./ در مورد پ.ن:کسی که عصبانی هست معمولا از شرايط عادی خارج می شود ولی بايد بگم شما که اعتقاد به آزادی حداقل در دنيای مجازی هستيد نوشتن مطالب اين قسمتتون زياد منطقی نبود. عذر خواهی می کنم که همانند خودتان رک و صريح صحبت می کنم./موفق باشيد.


نسیم بهار : April 7, 2005 08:48 PM

سلام ... قسمت اول را خوندم جالب بود. سر فرصت دقيق ميخونم و يادداشت اصلی را مينويسم ./موفق و شاد باشيد


سمن : April 6, 2005 11:34 PM

ميگم چرا همه رو با يه چوب ميزنی؟:))


شفق : April 6, 2005 07:05 PM

راستی يادم رفت سلام بدم.... سلام.... اگه سال نو رو هم تبريک نگفتم ببخشيد ای دی ات رو نداشتم... از همين جا می گم سال نو مبارک... بهترين سالها رو برات ارزو می کنم... می بوسمت... شفق


شفق : April 6, 2005 07:04 PM

منهم مثل تو قصد تعمیم دادن موضوع رو ندارم بلکه اینهم یه بعد از اون بحثیه که طرح کردی!!! اینقدر به مردها بد وبیراه نگو! نگاه جنسیتی و اينطور قضاوت کردن خودش دست کمی از تقاضاهای اون اقايون نداره.... ناراحت نشو!!! عصبانی هم نشو! بهترين نتيجه اينه که بدونی اون دوستات و همکارات دارند به بيراهه می رن و زندگی و خوشبختی شون دوام پيدا نمی کنه چون اعتماد وروراستی ندارند....


شفق : April 6, 2005 07:03 PM

اوووووووووووووووووه.... چقدر توپت پره دختر!!!! من فکر کنم چيزی که اينهمه عصبانی ات کرده مختص مردها نباشه... من زنهايی رو می شناسم که حالتهايی خيلی بدتر از اين دارند. وشايد باور نکنی که من خودم هم گاهی دچار حالتهای مشابه اين می شم! می دونی چرا؟!! به خاطر اينکه هزار بار تو اين اجتماع و تو اين فرهنگ آدمهايی رو ديدم که حد خودشون رو نمی دونستند و ديگران رو به دردسر انداختند... البته من نمی خوام اين رفتار رو توجيه کنم اما طبق علم روانشناسی و روانشناسی اجتماعی؛ برای حل مشکل بايد اول اون رو ريشه يابی کرد.---- البته من در بين ادمهای غير مذهبی هم از اين مدل واکنشها ديدم... ولی به موضوع خيلی اهميت بده و اون اينکه ما روابط اجتماعی تعریف شده نداریم! رابطه ی دوستی ؛ همکاری؛ گروهی؛ عاشقانه و... هر کدوم تعریف خاص خودش رو داره اما تو فرهنگ ما تا فلان اقا رو تو محیط کار تحویل می گیری فردا پیشنهاد بستنی تو کافی شاپ می ده و پس فردا پیشنهاد سکس!!! و این یک واقعیته که تو با یک ذهن سالم و مثبت فقط آزار می بینی...


آزاده : April 6, 2005 05:54 PM

آزاده سلام.با كليت حرفات موافقم با همون شدت!!! البته آدما همشون مثل هم نيستند و بايد بژذيريم كه مرد خوب هم ژيدا ميشه .اينكه معصومه ميگه ازدواج نكنم چون آزاديم رو از دست ميدم خيليم درست نيست. من اميدوارم كسي رو ژيدا كني كه در كنارش آزاديهات هم حفظ بشه. و اينكه ميگي اين حلقه رفتار غلط با دختر ها از يه جا بايد قطع بشه هم كاملاً درسته.البته به قول سمن الان خيلي از خانوما با شوهرهاشون ميرن بيرون كه شوهره رو ندزدند!!! ئهسرين جان ؛ مرا به رجعت خورشيد باور است هنوز... و اينكه اسم قشنگي هم داري:)


ل : April 6, 2005 11:23 AM

ئه سرین جان شرمنده به خاطر ما زیادی حرص خوردی اما به قول آقایون اینجا ایرانه و مردای ایرانی غیرت دارند البته من میدونم غیرت چه ربطی به بیرون رفتن زنها داره ولی خوب من هم میگم اینجا ایرانه و بیشتر از این از مردای ایرانی بر نمیاد زیاد حرص نخور من مطمئن هستم زنهای ایرانی شیر مرد هستند همانطور که وضعیت ما از مادرانمان بهتر از وضعیت آیندگان از ما بهتر است


معصومه : April 6, 2005 08:39 AM

پيش دستی کردی. دقيقا همون جيزی بود که منم می خواستم با اون وبلاگم رو آپ کنم ولی نه با اين شدت عملی که تو بکار بردی. خوشم اومد. اين حرفها هيچ وقت تکراری نميشن. تا زمانی که اين خانومها به خودشون بيان و در برابر اين عکس العمل ها از خودشون خودی نشون بدن. وقتی جايی که ارتفاعش از يه پله هم بيشتر نباشه منتظرن که آقاشون دستشونو بگيره تا برن بالا (عملی که مطمئنا در دوران مجردی خیلی راحت انجام میدن) نميشه بيشتر از اين ازشون انتظار داشت. حالا حالا ها ما شاهد همچين برخوردهايی از سوی آقايان هستيم.


Yas : April 6, 2005 04:05 AM

بعد اونوقت ميگن آمار طلاق تو جوامع غربی بالاست چرا؟ چون آزادی بی حد به زن ميده ... يکی نيست بگه آقا جون اينا ميان زن را به حقوقش آگاه ميکنن به حقوقی که تو اکثر خونه های ايرانی زير خروارها خاکه ...ميان ميگن اينی که تو تند تند سر عقد امضا کردی بهش ميگن تعهد نه تملک ! ....


سمن : April 6, 2005 02:22 AM

ئه سرين همچين کوبوندی که وقتی خوندم نفسم گرفت!تازگيها مگه خبر نداری که خانومها ميرن بيرون همراه شوهراشون که مراقبشون باشن و دخترها بهشون متلک نگن؟باور نداری؟از ۱۱۸ بپرس!


قهوه قبل از ظهر : April 6, 2005 02:07 AM

جای چايی خالی