|
با بچه ها قرار ميذاريم بريم بيرون. يه قرار ناهار بيرون از اداره، سفره خونه سنتي، با بچه های گروه. میگن خبر ميديم. از ناهار که بر می گردن کلی بهم هشدار ميدن الآن اگه بشنوی چی شده غش می کنی از خنده! معصومه می گه می دونی چی شده؟ همسر "س" گفته اگه ميريد هيچکدوم از مردها باهاتون نياد! جمع خانومها بره و بدون مرد. همسر "ل" گفته يه وقت تنها پا نشيد بريد يه همچين جايی ها!يکی از مردهای گروه رو هم با خودتون ببريد! همسر اون يکی"ل" گفته خب نميشه منم بيام؟ واقعيت اينه که درسته که خنديدم و سعی کردم به شوخی بگيرم ولی به خود بچه ها هم گفتم که واقعا اين کارها يعنی چي؟ جدا من نمی فهمم يعنی چي؟ همکارهای عزيز من ببخشند. هيچ قصد دخالت و توهين ندارم ولی اين مورد رو خيلی خيلی ديدم حتی در مورد آدمايی که خيلی بهم نزديک بودند. پس لطفا در حالت کلی در نظر بگيريدش و می دونم که زندگی مشترک يعنی از يه سری مسائل گذشتن! ولی مسائل داريم تا مسائل نه؟
واقعا شما آقايون چی فکر کرديد؟ که ما اينقدر دست و پا چلفتی هستيم که نمی تونيم مراقب خودمون بشم؟ که اگه شماها کنار ما باشيد يعنی ما در امانيم و هيچ کس نگاه چپ بهمون نمی کنه؟ خب اگه کسی مريض باشه شما باشی يواشکی نگاه می کنه اگه نباشی هم مياد يه چيزی يم گه و يا جواب می شنوه يا راهش رو ميگيره و ميره ديگه! واقعا چی فکر کرديد آخه؟ که به صرف مرد بودنتون خيلی تواناييها داريد؟ آخه مرد بودن يعنی چي؟ والا به خدا من مردايی رو می شناسم که از سوسک و تاريکی و يه دعوای کوچيک تو خيابون می ترسند و اونوقت باز هم عين همه مردهای ديگه ادعا می کنند کنار زنشون،خواهرشون باشند کسی نگاه چپ بهشون نمی کنه. درسته که بودنتون ممکنه يه سری آزارها رو کمتر کنه ولی ديگه نه اينقدر آخه. که چی با مردای گروه بيرون نريد؟ قبل از اينکه اين خانوم همسر شما بشه مگه اين کارها رو نمی کرده؟ به خدا خلاف دين و قرآنی هم که بهش اعتقاد داری نيست اگه همه حد خودشون رو بدونند، که ما هم که می دونيم. اگه اينجور نيست چرا انتخابش کردی که باهاش ازدواج کني؟ به چی شک داري؟ می خواهی بگی من می دونم زنم خوبه، به جامعه اطمينان ندارم؟ آخرش که چي؟ بندازيش تو خونه در رو ۴ قفله کنی روش؟ هی قد مانتوش رو بلندتر کني؟ من دختری رو می شناسم که چادر سر می کنه با مقنعه و مانتو شلوار و دستکش و .... باز هم توی خيابون هزارتا حرف می شنوه و باز همسرش می گه تقصير توئه. چرا لبخند می زنی يا می خندي؟ اين شد زندگي؟ من آدمی رو می شناسم که به همسرش می گفت تو خيابون بلند بلند نخند جلب توجه می کنی و بده و مردم نگاه می کنند و ....!خب نگاه کنند! چی ميشه مگه؟ ببينم اگر من اخم کنم، سرم رو بندازم پايين کسی کاری به کارم نداره؟ پس چرا باز تو خيابون حرف می شنوم؟ چرا اينقدر مشکل دار فکر می کنيد؟ ببينم مشکل کجاست؟ از منی که قد مانتوم روی زانوست و دوستش دارم و با اينحال حد خودم رو رعايت می کنم؟ يا اونی که به صرف قد کوتاه مانتوی من هی چشمش ميدوه؟ اگه بلند بپوشم به دستم نگاه نمی کنه؟ اگه دستم رو بپوشونم به صورتم نگاه نمی کنه؟ اگه صورتم رو بپوشونم به شبح داخل پوشش نگاه نمی کنه؟ نگاه، نگاه نه؟ می دونم می شه دلايل به وجود اومدن اشتباه رو کم کرد، ولی آخه مگه تا حالا اين کار رو نکرديم؟ نتيجه اش چی بوده؟ چيو بايد درست کنيم؟ واسه چی بايد تاسف بخوريم؟ به خاطر رفتن چندتا دختر به رستوران سنتی بايد ناراحت بشيم يا به خاطر آدمايی که باعث شديم به موجوداتی منفور تبديل بشن؟ و ما خومون اينارو درست کرديم. ما، زنهايی که ننشستيم حرف بزنيم و خيلی وقتا کوتاه اومديم و گفتيم باشه به خاطر تو اين کار رو می کنم و شما مردايی که فکر نمی کنيد و فقط می خواهيد چيزی باشه که دلخواهتونه! که چی بشه؟ تا کجا پيش ميريد؟ چند سال می تونه دووم بياره؟ اگر دور از چشم تو رفت و به علائقش رسيد چي؟ چرا ما بايد بريم رستوران و اتفاقا "ش" رو هم ببريم که مرده چون از اول قرار بر اين بوده که همه گروه برند و بعد از اون عکس نگيريم؟ هرچند دروغ هم نشد که بگيم "س" به اعتماد همسرش خيانت کرد، چون دقيقا بعد از اينکه ما غذامون تموم شد "ش" اومد و ما فقط نشستيم. چرا بايد دختر فاميل ما که باباش اجازه نمیده با من بايد بيرون به صرف اين که معنی نداره دختر تو سن اون بدون مرد بره بيرون!و حالا ما فقط قرار بود بريم يه پيتزا بخوريم و برگرديم، بگه ئه سرين هروقت بابا تهران نبود يواشکی می ريم و بهش نمی گيم ! و من فکر می کنم اين اولين پنهونکاری و خدا باقيش رو به خير کنه! و می شينم به گفتن اينکه نه دختر جان بالاخره بابات رو راضی می کنم! سعی کن بهشون بفهمونی و لااقل يادت باشه به من بگی و هيچوقت از جايی فرار نکن! چرا جلوتر از نوک دماغمون رو نمی بينيم؟ دلخورم؟ بعله! عصبانيم، ناراحتم، رنجيده ام، دلخورم و هزار تا احساس کوفتی ديگه! گاهی وقتی دلم می خواد اينجور مردها رو نفرين کنم می گم اميدوارم زندگی دوباره ای داشته باشد و اين زندگی رو بياد داشته باشید و منتها در کالبد يک زن. اونوقت يک مرد عين خودتون نصيبتون بشه تا بفهميد اين حرفها تکراری و خاله زنکی و کوفتی نيست.
و دلم می خواد بگم که لعنت به شما که قراره کنار همسرتون باشيد و اونو مجبور می کنيد به خاطر دلايل مسخره ای که خودتون و امثال شما ايجاد کردند بايسته و شما همينطور جلو ميريد!( تو اين يه مرود زن و مرد هم نداره) کنار هم بودن الآن بيشتر به يک جوک شبيه تا يک باور! ببينيد کجای کارتون اشتباهه! اگر نگاهی کثيف سمت همسرت، خواهرت، مادرت، دختر فاميلتون مياد،يادت باشه تو همون نگاه رو به سمت کس ديگه ای نداشته باشي، تا بلکه اين حلقه جايی قطع شه! معصومه میگه، مگه آزار دارم ازدواج کنم و آزادی خودم رو از دست بدم؟ و من فکر می کنم خيلی بيشتر از مردايی که می شناسم می تونم از خودم مراقبت کنم و خيلی قويتر از اونا هستم! و خوشحالم که من همچين دردسرهايی ندارم و خدا رو شکر می کنم بابتش!:x
پ.ن. از اونجايی که خيلی عصبانيم،هرکی اين موارد شاملش نمی شه خودش رو حساب نکنه. هرکی هم بياد بگه همه رو با يه چوب روندی و از اين حرفها خودم می کشمش! حوصله هم نداشتی بخونی الکی وقتت هدر شده به من چه؟ می خواستی نخونی! نامه فدايت شوم که نفرستاده بودم! حرفهام هم تکراريه؟ بذار برو و ديگه اينجا نيا! من هميشه حرفهای تکراری می زنم و هميشه هم در حال غر زدنم! همينه که هست! می تونی نشنوی و نخونی!
|