آرشیو ماهانه:
. July 2008
. June 2008
. May 2008
. April 2008
. March 2008
. February 2008
. January 2008
. December 2007
. November 2007
. October 2007
. September 2007
. August 2007
. July 2007
. June 2007
. May 2007
. April 2007
. March 2007
. February 2007
. January 2007
. December 2006
. November 2006
. October 2006
. September 2006
. August 2006
. July 2006
. June 2006
. May 2006
. April 2006
. March 2006
. February 2006
. January 2006
. December 2005
. November 2005
. October 2005
. September 2005
. July 2005
. May 2005
. April 2005

Design: Asreen
Powered by: Movable Type 3.2

© Copyright by Asreen.com 2001-2008
RSS 2.0


 صفحه ی اصلی

 ماه بعدی: May 2005

آرشیو ماه: April 2005


»» Endophobia

يه روزايی هست که نمی فهمی چی ميشه که نتيجه اش نشستن تو کافی شاپ ِ و سفارش آب انار و زل زدن به روبرو و يه دستمال مچاله تو دست و يه دست که مياد دستت رو می گيره... و بعد دوباره هرهر خنده و هردو می دونيد که دل از يه جای ديگه پره که گاهی با يه تلنگر کوچيک بهانه پيدا می کنی برای زل زدن. يه روزايی هست که...

پ.ن. مرا همين بس که از ما يک نيش تا بناگوش باز، به يادتان باشد و قهقه ی خنده مان در بين جمعيتپ
پ.ن. دخترك عزيز من با دنيای كوچيك خودش ممنون بابت مهربونيت و خنده هات هميشه به راه.

* تيتر ، دزدی از نوشته الهام

لینک | ئه‌سرين | April 30, 2005 09:59 AM | نظر (10)| هرچی
 
»» از دوستيهايم

یه همکاری داشتیم نزدیک بازنشستگیش رسیده بود ولی هم سنش هنوز مناسب کار کردن بودهم تقریبا بهش نیاز بود، زد و سر این بازنشستگی که باید سمتش رو به یکی از دوستانش تحویل میداد مشکلاتی بوجود اومد. اینطور که اگه بازنشست می شد دوستش که اونم چندوقت دیگه بازنشست می شد جای اونو می گرفت ومسئولیت بخش به اون می رسید. سر این موضوع که نفر اول نمی خواست بازنشست بشه و نفر دوم دلش اون سمت رو می خواست یه کدورتی پیش اومد. نفر اول که هنوز وقت داشت تا بازنشستگی، رفت و درخواست داد که بازنشستش کنند. بعدا که مراسم خداحافظیش بود به ما چندنفر که در جریان ناراحتیها بودیم گفت : "رفتم خونه با همسرم صحبت کردم و ماجرا رو براش تعریف کردم. اونم گفت بهتره تا هنوز حرمتها حفظ شده خودت درخواست بدی ، به هرحال شما دونفر همزمان با هم وارد شدید و دوستای خوبی بودید برای هم تو تمام این مدت. حالا ارزش نداره واسه چند ماه و یه ریاست الکی این همه سال رو خراب کنید. دوستیهاتون بیشتر از این ارزش داره، فکر کن به اون سمت احتیاج داشته یا نیاز مالی به حقوق اون چند ماه داشته و بگذر. یه زمانی اشتباه پیش میاد دیگه. و دیدم خب راست می گه کم در حقم خوبی نکرده و کم روزای خوب با هم نداشتیم و شاید واقعا به اون پست نیاز داشته و فشار باعث شده اینطور رفتار کنه. من می تونم فعلا تحمل کنم همونطور که اون منو تو روزای سخت تحمل کرد."اونا هردو بازنشست شدند با اینکه نفر اول صرف نظر از مزایای مالی از یه سری مزایای همکار بودن و با دوستان بودن و لذت در جمع بودن محروم شد. تا جائیکه خبر دارم هنوز با هم دوست هستند گیرم با یه کم دلخوری و شرمندگی هردو سر اون موضوع.

گمونم بهتره تو بعضی رابطه هام منم بازنشستگی زودتر از موعد بدم.

لینک | ئه‌سرين | April 21, 2005 04:47 PM | نظر (14)| هرچی
 
»»

گلپونه های وحشی دشت اميدم، خيلی خَريد اگه پلاس و پژمرده بشيد.

لینک | ئه‌سرين | April 17, 2005 08:25 AM | نظر (13)| هرچی
 
»» My stupid little life

گيرم كه می زنيد
گيرم كه می بريد
گيرم كه می كشيد
با رويش ناگزير جوانه چه می كنيد؟

- You don't know what I'm talking about, I'm sure
But don't worry you will someday

پ.ن. خدا می دونه باز چه دسته گلی دارم به آب ميدم

لینک | ئه‌سرين | April 10, 2005 10:02 AM | نظر (14)| هرچی
 
»» از او که گفت يار توام ولی نبود يا I'm fine without you

با بچه ها قرار ميذاريم بريم بيرون. يه قرار ناهار بيرون از اداره، سفره خونه سنتي، با بچه های گروه. میگن خبر ميديم. از ناهار که بر می گردن کلی بهم هشدار ميدن الآن اگه بشنوی چی شده غش می کنی از خنده! معصومه می گه می دونی چی شده؟ همسر "س" گفته اگه ميريد هيچکدوم از مردها باهاتون نياد! جمع خانومها بره و بدون مرد. همسر "ل" گفته يه وقت تنها پا نشيد بريد يه همچين جايی ها!‌يکی از مردهای گروه رو هم با خودتون ببريد! همسر اون يکی"ل" گفته خب نميشه منم بيام؟ واقعيت اينه که درسته که خنديدم و سعی کردم به شوخی بگيرم ولی به خود بچه ها هم گفتم که واقعا اين کارها يعنی چي؟ جدا من نمی فهمم يعنی چي؟ همکارهای عزيز من ببخشند. هيچ قصد دخالت و توهين ندارم ولی اين مورد رو خيلی خيلی ديدم حتی در مورد آدمايی که خيلی بهم نزديک بودند. پس لطفا در حالت کلی در نظر بگيريدش و می دونم که زندگی مشترک يعنی از يه سری مسائل گذشتن!‌ ولی مسائل داريم تا مسائل نه؟

واقعا شما آقايون چی فکر کرديد؟ که ما اينقدر دست و پا چلفتی هستيم که نمی تونيم مراقب خودمون بشم؟ که اگه شماها کنار ما باشيد يعنی ما در امانيم و هيچ کس نگاه چپ بهمون نمی کنه؟ خب اگه کسی مريض باشه شما باشی يواشکی نگاه می کنه اگه نباشی هم مياد يه چيزی يم گه و يا جواب می شنوه يا راهش رو ميگيره و ميره ديگه!‌ واقعا چی فکر کرديد آخه؟ که به صرف مرد بودنتون خيلی تواناييها داريد؟ آخه مرد بودن يعنی چي؟ والا به خدا من مردايی رو می شناسم که از سوسک و تاريکی و يه دعوای کوچيک تو خيابون می ترسند و اونوقت باز هم عين همه مردهای ديگه ادعا می کنند کنار زنشون،‌خواهرشون باشند کسی نگاه چپ بهشون نمی کنه. درسته که بودنتون ممکنه يه سری آزارها رو کمتر کنه ولی ديگه نه اينقدر آخه. که چی با مردای گروه بيرون نريد؟ قبل از اينکه اين خانوم همسر شما بشه مگه اين کارها رو نمی کرده؟ به خدا خلاف دين و قرآنی هم که بهش اعتقاد داری نيست اگه همه حد خودشون رو بدونند، که ما هم که می دونيم. اگه اينجور نيست چرا انتخابش کردی که باهاش ازدواج کني؟ به چی شک داري؟ می خواهی بگی من می دونم زنم خوبه، به جامعه اطمينان ندارم؟ آخرش که چي؟ بندازيش تو خونه در رو ۴ قفله کنی روش؟ هی قد مانتوش رو بلندتر کني؟ من دختری رو می شناسم که چادر سر می کنه با مقنعه و مانتو شلوار و دستکش و .... باز هم توی خيابون هزارتا حرف می شنوه و باز همسرش می گه تقصير توئه. چرا لبخند می زنی يا می خندي؟ اين شد زندگي؟ من آدمی رو می شناسم که به همسرش می گفت تو خيابون بلند بلند نخند جلب توجه می کنی و بده و مردم نگاه می کنند و ....!‌خب نگاه کنند!‌ چی ميشه مگه؟ ببينم اگر من اخم کنم، سرم رو بندازم پايين کسی کاری به کارم نداره؟ پس چرا باز تو خيابون حرف می شنوم؟ چرا اينقدر مشکل دار فکر می کنيد؟ ببينم مشکل کجاست؟ از منی که قد مانتوم روی زانوست و دوستش دارم و با اينحال حد خودم رو رعايت می کنم؟ يا اونی که به صرف قد کوتاه مانتوی من هی چشمش ميدوه؟ اگه بلند بپوشم به دستم نگاه نمی کنه؟ اگه دستم رو بپوشونم به صورتم نگاه نمی کنه؟ اگه صورتم رو بپوشونم به شبح داخل پوشش نگاه نمی کنه؟ نگاه، نگاه نه؟ می دونم می شه دلايل به وجود اومدن اشتباه رو کم کرد، ولی آخه مگه تا حالا اين کار رو نکرديم؟ نتيجه اش چی بوده؟ چيو بايد درست کنيم؟ واسه چی بايد تاسف بخوريم؟ به خاطر رفتن چندتا دختر به رستوران سنتی بايد ناراحت بشيم يا به خاطر آدمايی که باعث شديم به موجوداتی منفور تبديل بشن؟ و ما خومون اينارو درست کرديم. ما،‌ زنهايی که ننشستيم حرف بزنيم و خيلی وقتا کوتاه اومديم و گفتيم باشه به خاطر تو اين کار رو می کنم و شما مردايی که فکر نمی کنيد و فقط می خواهيد چيزی باشه که دلخواهتونه! که چی بشه؟ تا کجا پيش ميريد؟ چند سال می تونه دووم بياره؟ اگر دور از چشم تو رفت و به علائقش رسيد چي؟ چرا ما بايد بريم رستوران و اتفاقا "ش" رو هم ببريم که مرده چون از اول قرار بر اين بوده که همه گروه برند و بعد از اون عکس نگيريم؟ هرچند دروغ هم نشد که بگيم "س" به اعتماد همسرش خيانت کرد، چون دقيقا بعد از اينکه ما غذامون تموم شد "ش" اومد و ما فقط نشستيم. چرا بايد دختر فاميل ما که باباش اجازه نمیده با من بايد بيرون به صرف اين که معنی نداره دختر تو سن اون بدون مرد بره بيرون!‌و حالا ما فقط قرار بود بريم يه پيتزا بخوريم و برگرديم، بگه ئه سرين هروقت بابا تهران نبود يواشکی می ريم و بهش نمی گيم ! و من فکر می کنم اين اولين پنهونکاری و خدا باقيش رو به خير کنه! و می شينم به گفتن اينکه نه دختر جان بالاخره بابات رو راضی می کنم! سعی کن بهشون بفهمونی و لااقل يادت باشه به من بگی و هيچوقت از جايی فرار نکن! چرا جلوتر از نوک دماغمون رو نمی بينيم؟ دلخورم؟ بعله! عصبانيم، ناراحتم، رنجيده ام، دلخورم و هزار تا احساس کوفتی ديگه! گاهی وقتی دلم می خواد اينجور مردها رو نفرين کنم می گم اميدوارم زندگی دوباره ای داشته باشد و اين زندگی رو بياد داشته باشید و منتها در کالبد يک زن. اونوقت يک مرد عين خودتون نصيبتون بشه تا بفهميد اين حرفها تکراری و خاله زنکی و کوفتی نيست.

و دلم می خواد بگم که لعنت به شما که قراره کنار همسرتون باشيد و اونو مجبور می کنيد به خاطر دلايل مسخره ای که خودتون و امثال شما ايجاد کردند بايسته و شما همينطور جلو ميريد!( تو اين يه مرود زن و مرد هم نداره) کنار هم بودن الآن بيشتر به يک جوک شبيه تا يک باور! ببينيد کجای کارتون اشتباهه!‌ اگر نگاهی کثيف سمت همسرت، خواهرت، مادرت، دختر فاميلتون مياد،‌يادت باشه تو همون نگاه رو به سمت کس ديگه ای نداشته باشي، تا بلکه اين حلقه جايی قطع شه! معصومه میگه، مگه آزار دارم ازدواج کنم و آزادی خودم رو از دست بدم؟ و من فکر می کنم خيلی بيشتر از مردايی که می شناسم می تونم از خودم مراقبت کنم و خيلی قويتر از اونا هستم! و خوشحالم که من همچين دردسرهايی ندارم و خدا رو شکر می کنم بابتش!:x

پ.ن. از اونجايی که خيلی عصبانيم،‌هرکی اين موارد شاملش نمی شه خودش رو حساب نکنه. هرکی هم بياد بگه همه رو با يه چوب روندی و از اين حرفها خودم می کشمش! حوصله هم نداشتی بخونی الکی وقتت هدر شده به من چه؟ می خواستی نخونی! نامه فدايت شوم که نفرستاده بودم! حرفهام هم تکراريه؟ بذار برو و ديگه اينجا نيا! ‌من هميشه حرفهای تکراری می زنم و هميشه هم در حال غر زدنم! همينه که هست! می تونی نشنوی و نخونی!

لینک | ئه‌سرين | April 6, 2005 01:22 AM | نظر (15)| هرچی